تبليغاتX
خلوت شلوغ من و خودم و شما و بقیه!

خلوت شلوغ من و خودم و شما و بقیه!

آنقدر می نویسم تا یا خودم تمام شوم یا جوهر خودکارم!پس فعلا از اینجا برو نیستم!

سلام دوستان

سال جدید مبارک!

خواهشا هیچکی واسه آی دیم آف نذاره

یه ماه و نیمه آی دیم دست خودم نیست!!پس همه چرا غاتونو واسه من خاموش کنین باشه؟

تو رو خدا.

نگین چرا . اگه شد صد سال دیگه میام چرا شو میگم.

خدافظ.

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت20:38توسط ساحره | |

سلينگ!
دوستاي شوكولاتم!!آبنباتم!كربوهيدراتم!
اصلا شما خووددددد قندين!(از نوع مرضش)
اصلاآدم ايينقد شيرين!اييينقد باقلوا!اينقد شيريني دانماركي!!
ولي من چي؟؟؟
من فقط يه پاچه خوار دروغگوم!!
بگذريم!
من يه چيزي كشفونيدم!!ولي تا خواستم بثبتم ديدم اي دل غافول!!!
زيرابمو زدن يه چن تا دانشمند عقده اي الدنگ تازه به دوران رسيده!!به اسم خودشون ثبتونيدن!منم گفتم خب بذا ذوق بچه رو كور نكنيم !بچه س بذار بازيشو بكنه!فردا عقده اي ميشه تازه ميشه ما!
شمام اگه مي خواين چيز بكشفونين برين كتاب علمي بخونين!به خدا اينقد خوبه !آدم هر صفحه كه مي خونه لا اقل سي تا كشف مهم مي كنه!
مثلا همين اين قانون جذب!!ايينقدر باحاله!آخرشه خدا وكيلي !خيلييييي هم راحته!آي كه من جونم در  ميره واسه كاراي راحت!!اصلا آدم  فقط با تمركز هر چي حال كنه مي جذبونه!
از نمره هاي باقلوا بگير تا پول قلنبه از جيب پاپي و كيف مامي!!
فقط يه چيزي اين وسط صاف رفته چسبيده ته ذوقم!!اونم اين قابل جذب نبودن مرد مجهوله كه سگ مصب خيلي جون سخته  وانگار خود راندي جونم (اه...خو همين كه رفته ايده مو دزديده كرده كتاب ديگه) نمي تونه بجذبونتش!!
من كه خدايي واسه همين يه مورد خفن ذوق داشتم كه برم جذبيدن ياد بگيرم!!كه نشده!!اقلا تا حالا نشده!خلاصه اينكه من حوصله م سر رفت بس كه توضيح دادم !! مي خونين بخونين اگه نه به جهنم
اصلا!اعصاب آدمو خورد مي كنن!فقط اگه بخونين سيصد بار سرخوش تر از قبل ميشين و خلاصه اينكه مثل الان من جفتك چارتاق ميندازين!
ديگه خودداني بچه!
اسم كتاب:راز
نويسنده:راندا برن
مترجم:نفيسه معتكف
انتشارات:ليوسا
همچي اثر بذاره كه خودتون كف كنين!! واسه انواع و اقسام دردا از پا درد بگيرين تا ذوق درد و افسردندگي درمونه!!عوارض جانبيشم كه منم و اين خزعبلات پيش روتون!!
ولي يه نمايش نامه ي خاله زنكي كه حال ميده واسه اينكه برين با آب و تاب پيش ماماناتون بچسبين عين كنه بهشون و ضمن مشاركت در امر خير خواهانه ي سبزي پاك كردن
براشون تعريف كنين!!البته مامي جون خودم كه الهي فداي اون ذهن روشنش برم كه نورش ديگه داره كورمون مي كنه!!فقط گفت:لوس!اين آبدوغ خيار آبكي بود يا داستان؟!!
برو چلچراغ بخون شايد يه كم اون ذهنت وا شه چشاتو رو اين شر و ورا كور نكني!!(فداش شم چه لطف خاصيم داره به من!!)
خب اين شما و اينم نمايشنامه:

خارجي-روز -جلوي دبستان دخترانه ي گلاي تو گلدون!!

قلي:چرا منو پسم مي زني؟نكن  اين كارو!من جونم به جون تو بسته س!!آخه چرا؟!
پارميدا:چون تو يه بي شعور الدنگ خل و چل خنگي!!و من نتيجه مي گيرم كه من براي حلق تو زياديم!
قلي:ولي من دوست دارم بزمجه!تازه خيليم دلت بخواد!پسر به اين ماهي...خوشكلي...تميزي....
پارميدا:چه رمانتيك...باشه خب قبول مي كنم.....!
قلي:پس اين نامه رو بگير.....اين نشون ميده من چقد به عشق تو وفادارم...ولي خواهشا بعدا بنداز تو حياط اين خونه بغليه كه دخترشونو امروز از مدرسه اخراج كردن...
پارميدا:باشه عسيسم....ولي آخه چرا؟
قلي:زيرا چون براي اينكه.
پارميدا باشه عسيسم.راستي....به خط سوم جمله ي اول مراجعه كن و تكرارش كن...همچي زياد شيرفهم نشدم....

داخلي-روز-خونه پارميدا اينا

(تلفن زنگ مي خوره)
كل اعضاي خونواده با هم:يعني كي مي تونه باشه؟!
پارميدا:با من كار دارن....
دواش پارميدا:بيخود كردي بيشي سر جات دختره پر رو...الو....الوو......چرا حرف نمي زني مرتيكه؟!!
قلي از پشت خط:چيزه...من يه چيزي مي خوام بگم.....من و دخترتون با هم دوست مي باشيم ....و من در عشقم ثابت قدم مي باشم....با ديدن ما دو مرغ عشق و بررسي شرايط كه نشون ميده دخترتون داره به مرز
كلاس چهارم ابتدايي نزديك ميشه و امكان ترشي انداختنش وجود دارد مي ذارين ما با هم ازدواج كنيم؟
باباي پارميدا(گوشيو از دواشه گرفته):آره پسرم...چرا نميشه....تو الان دقيقا كجايي؟
قلي پشت خط:من الان دارم با تلفن همگاني رو به روي پنجره تون حرف مي زنم...
پارميدا:(گوشيو مي گيره)وااي... اصلاازت انتظار نداشتم قلي....با كي داري حرف مي زني اونجا.....

خارجي-روز-جلو خونه ي پارميدا اينا

(دواش پارميدا حكمله مي كنه و با يه چاقو سفره ي  قلي رو شيكم مي كنه...يا برعكس...نمي دونم حالا ديگه....)
دواش پارميدا:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآغغقققققققققققق
قلي:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!من در راه عشق جان دادم!!
پارميدا:(كف مي زنه)اي ول داداش...باحال كشتيش خداوكيلي.......

اينجا آهنگ تيتراژ كه محسن يگانه س پخش ميشه
بازيگران:
قلي: محمد رضا گلزار
پارميدا:ترلان پروانه
دواش پارميدا:محمد رضا غفاري(بازيگر نقش آرش تو روياي خيس)
باباي پارميدا:عليرضا خمسه
مامان پارميدا:بابام!خب گم بمير ديگه فيلم تموم شد!اه...گير ميده هي....

ديگه روتون زياد نشه بگين پست تموم شد ببندين صفحه رو!زرنگه!خنديده قشنگ واسه خودش حالا مي خواد بره!!
اي لاك پشت شه اوني كه نظر نميده!!

حالا نوشت:خدايي مي دونم عكسه ته بي ربطيه!!ولي مي ذارم كه ضعف اعصاب بگيرين از دست من!!و ساري كه جواب نظراتتو نميدم اين بار دوست من!!به خدا وقت نيست!!كارتمو بچلونمم فوقش ده ديقه ديگه سر پاست!قربونتون برم !دفه ي بعد قول ميدم قبل از همه جواب كامنتا رو بدم!!



+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت22:27توسط ساحره | |


با تمام دلبستگي هايم بايد روزي بروم
...روزي كه در تمام شب هاي مرده ي زندگيم حتي به خواب هم نمي ديدم
رفتن از جاي كه در هوايش نفس كشيدم
عاشق شدم
و تمام از دست داده هايم را به دست آوردم
رفتن از....
عاشق ولي شدم به نرمي و لطافت ابرها
دلي كه وقتي مي گريست و مي باريد
وجود تشنه ام را سيراب مي كرد


سلام دوستاي گلم
ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين
ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين
ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين
ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين ببخشين

ببخشين...............!!
ديگه نمي دونم چه جولي مهذرت خواهي كنم !
چرا نبودم ؟
خب ميگم!
خلاصه ي كلام : گند زدم به همه چي.بابام  با يه اشتباه كوچيك من همه چيو فهميد !اونم بعد شيش ماه! ضد حال نيست ؟!
شيش ماهه اون رابطه تموم شده !و من و مرد مجهول با هم هيچ ارتباطي نداشتيم! غير از يه بارم كه اتفاقي تو خيابون ديدمش اصلا نديدمش!!
حالا بايد الان بفهمه ؟ چرا؟
بابا از قديم  ميگن مرگ يه بار شيونم يه بار. چرا الان ؟ اصلا چرا همون موقع كه مامانم فهميد يعني يه ماه قبل از قطع رابطه ي من و مرد مجهول به
بابام نگفت؟ بخشكي شانس...شايد اگه مي گفت الان بابامم عين مامانم دو برابر قبل بهم اعتماد داشت.
خب اون اشتباه كوچيك چي بود؟ گفتم كه دفتر خاطراتمو پاره كردم. خوب به فكر افتادم كه اونو كه پاره كردم تازه هيچي. خاطرات 3 سال اخيرمو
خلاصه تايپ كنم بذارم تو فولدر خودم تو كامپيوتر . آخه بابام قبلنا كه كاري به فولدر من نداشت. خب بقيه شم كه خودتون مي دونين ديگه .
نمي دونين چقدر سختي كشيدم.چقدر سرزنش شدم.چقدر تحقير .چقدر تحملش سخت بود.
خيلي تحت فشارم.دست از پا نمي تونم خطا كنم.  تازه داشت يه ذره رفتار بابام از سردي و خشكي اين دو هفته  آخري در مي اومد كه يه مزاحم
موذي آشغال زنگ زدناشو شروع كرد. نمي تونين خودتونو جاي من بذارين.خيلي وحشتناكه.خيلي.
بابا آخه مگه من چند سالمه كه بايد اين همه بد بيارم .سختي بكشم. چرا آخه؟ اين پستم كه مي بينين با بدبختي مي ذارم. محض اطلاعتون نت نمي تونم بيام.
اين كمترين محدوديتمه. بعد از شيش ماه !خيلي مسخره س!دارم مي خندم الان!بيشتر شبيه يه جوك وحشتناكه
نيدونم ديگه چند وقت به چند وقت مي تونم بيام.ولي سعي مي كنم زود زود بيام.شرمنده كه نمي تونم جواب كامنتاي شما دوستاي عسيسمو بدم.
راستي!  هسجدهم بهمن ه گذشت تولدم بود!چه با شكوه!!! اوه اوه! من كه جز شماها كسي رو ندارم بهم تبريك بگه!پس اگه وقت دارين  يه دور با هم سرود تولدمو مي خونيم اگه هم
نه اكشال نداره! برين سراغ بقيه ي پست!طبق معمول با رضايا و آرمين حال مي كنم!

ريگ زاگ ! زيگزاگ !
مي خونيم با دلي شاد!
اينم كادوي جشنت!
تولدت مبارك باد!
دلت شاد و لبت خوش!چون گل پر خنده باشي!
بدو شمعاتو فوت كن ! تا صد سال زنده باشي!

البته فكر نكنين بي سوادم و جواتم و خنگم و آره و اينا! جون شما مي دونم اينو واسه تولد برنامه ي راديويي زيگ زاگ خوندن!ولي خودتون انصافا بياين امتحان كنين كه جاي
زيگ زاگ ساحره بذارين اصلا جور در نمياد ! خب سخته ديگه !درك كنين يه ذره!
همين الانم پا مي شين ميرين از تو يخچال يه عدد خوراكي خوشمزه ور مي دارين و از خودتون پذيرايي مي كنين!
نه جدي؟!تعارف  نكنين ها!نمي خوام تو جشن تولد من (ببخشين تاريخ انقضاش گذشته)به كسي بد بگذره!
معدلمم ميگم كف كنين:
.
.
.
آره برو داداش !
.
.
پايين تر!
.
.
.
  پايين تر تر!
.
.
.
.
19.45!
برين كف كنين الان! اينو ميگن ساحره!
خب....جدا از شوخي....
معلوم نيست تا كي نيستم. دوستون دارم.!
از همينجا همه تونو ماچ مي كنم و ازتون مي خوام دعا كنين اين مشكلات حل شه.نمي دونم چرا تا احساس خوشبختي مي خوام بكنم همه چي داغون ميشه.دوستام  بعضي وقتا سر
مي زنن كامنتا رو يادداشت مي كنن برام مي خونن.كاشكي منو يادتون نره.بر مي گردم ولي بهتر از قبل و حالا!
قول ميدم!مردونه ي مردونه.

اينم يه شعر از ساحره بانو:(كپي كننده الهي حلزون شود!)

اشتباه است
خواستن تو
مي دانم
خوب مي دانم نبايد
دنبال قاصدكي كه به من مي گويد تو كجايي بروم
و عطر تو را لا به لاي شقايق ها
جست و جو كنم
بله ,بايد قاصدك را ادب كنم
و گلبرگ هاي شقايق را پر پر
اينطور شايد
تو را گم كنم
ولي...
خودم را چكار كنم؟!

همه ميگن خرم! راستم ميگن !مي دونين چيه؟!
هميشه تصورشو مي كردم  كه چيكار كنم وقتي از دهنش مي شنوم "تولدت مبارك!" يا "روز عشق مبارك!"
ولي الان نيست!روزا و مناسبتا ميرن و ميان ولي من بايد تنها جشنشون بگيرم!خودم تنها!
ولي بازم....نتونستم ! بيست و پنج بهمن هم روز عشق بود
 مواضب خودتون باشين سرما نخورين.
خداحافظ!خيلي از خدافظي بدم مياد ولي اينكه واقعي نيست! موقته! قول ميدم ! 
دعا يادتون نره!

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت22:47توسط ساحره | |

سيلاهوووووووووووووووووووووووووم!!!خوفين دوستان گلم؟
واييييييييييييييييي !بالاخره اووووووووومدم!!!!
ساحره بانو و اين وجدان خوشكله!
قرررررررررربونتون برم! !
حالا مي دونم ته آرزوتون اين بودش كه من آپ كنم!
خب از قديم و نديم ميگن:به!يه مشكل حل شد(منظور از مشكل همون نبود من بودش ديگه!)يه فاجعه اضافه
شد!(اين اصلا منظور از بودن من نيست ها!)منظورم اينه كه (دوباره بايد بحدسن ها؟!)خب آره!
خب بيگين بينيم من كجا تشريف داشتم؟
الف)مسافرت.
ب.مسافرت!
ج)مسافرت؟
د)هيچكدام!

گزينه ي مورد نظر دال مي باشد!اينو  گفتم يه خورده تبتون بره بالا !آها!اين شكلي شين!!اون موقع ميگم!تا چشمتان در آيد!
ولي قبلش (تا بازم چشمتان در آيد!)مي خوام يه حقيقت بزررررررگ رو بفاشم!
اين وجدان (چه عجب!بالاخره ياديم از ما كرد!)منم كه يادنكنم خودت اون قدر سيريش هستي كه بپري وسط ابراز وجود تراوش كني!
به هر حال)!)
ولي بايد واسه اينكه خوب اون حقيقت مهمه بره تو مغزتون با هر كي به زبون خودش حاليش كرد.پس اول گزينه ي مربوط به خودتونو انتخاب فوكولين!

آيا بوم سفيد مي بينين؟

الف) خيلي زياد!آخرشه!واقا" برنامه ي توپيه!
ب)آره مي بينم!
ج)آره ولي كم !

الف ها:
اييييييييييييييييييي ول!اين  بومو كه مي شناسين؟!اين وجدان ما همونه كه تغيير هويت داده !پول داديم بياد بازي كنه!
ب ها:
خب باشه مي پذيرم!رجوع شود به قسمت الف ها!
ج ها:
خاك تو سرتون !برين بميرين اصلا!

و اما جواب سول اول :به شما مربوط ني!يه مساله ي خونوادگي بود كه حليدم !(متكلم وحده س ها!كيف مي كنين؟!حليده!تنهايي!)
نه بابا!خدايي من خودم كف كردم!باور نمي كردم حرفم اييييينقدر برو داشته باشه!
ولي هر جا كه بودم حالم خوش نبود!
اگه دقت كرده باشين"مسافرت خونوادگي"يا "شيريني خورون خونوادگي"نبيد!"مشكل خونوادگي"بيد!
ولي بي خيال! به قول ساحره گفتني:ماه من غصه نخور!زندگي جذر و مد دارههههههه!(اين جاشو با احساس بكشين كه برين توش!خيلي جمله ي نغزيه!
هميشه اينجوري خودشو تحويل مي گيره!"مااااااااااااهه من!)ا
خب نميشه كه واسه هرچي مشكله غصه خورد!آدم چاق ميشه!خيلي شانس بياره دو سال دووم مياره!
آره!خوب گفتي!ولي ادامه بده:آدم اگه غصه بخوره دو سال فوقش زنده س!مثه من الكي خوش باشين كه بازم مثل من عتيقه در آين!)زهر مار!چرمنگ!تو وجدان مني
مثلا!اي خاك بر سرت!مردم وجدان دارن مام داريم!برو يه ذره از وجدان اين شير فرهاد ياد بگير!(ها اي شير فرهاد كه وگفتي اي يعني چه؟!)خدايا سرم تركيد!!
ببخشين اگه يه ذره خر تو خر شد اين پست!خودمم جديدا يه نموره خر شدم!شعار روز:خر باشين!به خدا اينقد خوبه!
جانم؟آموزش بدم؟نه من من چيزه!عجب شكري خوردم!جون شما مامانم اينا دارن موهاشونو مي كنن برم درس بخونم!آخه....خب باشه چون شمايين!ولي خلاصه:
1.خركي بخندين!
2.مردم آزاري كنين!
3.شوخياتون خركي باشه!اينو داشته باشين خيلي باحاله:يه روز همين دني خودمون(دنيل راد كليف )رفته بود گوشي روبي كلتران(هاگريد خودمون ديگه!)رو گرفته بود
زبونشو كرده بوده تركي!حالا خر بيار و باقالي...ببخشين!موبايل بار كن!
4.اگه مامانتون بهتون بگه:"سرخوش" يا :"بچه م از دست رفت"يعني به درجه ي بالاي خريت رسيدين كه خيلي حال داره!
5.مي تونين واسه اينكه بيشتر زير دونونتون مزه كنه دو تا دو تا اين مواردو قاطي كنين مثلا:مورد اول و با سوم!(اگه بعد شوخياي خركي كتكم خوردين خركي بخندين!
6.آخرشم اينكه اون پاره آجر تو كله تونو به كار بندازين و يه موارد ديگه اي بكشفين!ديگه بايد برم من!

تازه شم!
دو تا سوژه دارم كه آخرشه !مطمئنم كف مي كنين!دو تا پست بعدي حتما مي ذارم!
راستي
فردا امتحان دين و زندگي دارم!دعا كنين واسم نمره م كم نشه وگرنه بابام پدرمو در مياره!
التماس دعا!نوكرتونم!
باي تا بعد!


 

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت23:23توسط ساحره | |

سلامی دوباره به دوستای گلم!

خوبین؟خوشین؟!

بعد از دو قرن اومدیم!من و این وجدانه!(سیلااااهوووووم!)دیدین گفتم ! این می میره ابراز وجود نکنه!

حالا یه بار دیگه ساحره هستم و در خدمت شما !

البته نه ساحره ای که بقیه می خوان!

و نه ساحره ای که طبق قوانین شبیه سازی شده!

ساحره هستم!ولی ساحره ای که همیشه می خواستم باشم!ساحره ای واقعی!ساحره ای که باید باشم و همیشه به خودم به خاطرش بدهکار بوده م !

جالبه نه؟بعد این همه مدتن آزار دیدن...روزای سیاه...مریضی روان!

کلید حل دمشکلاتم دست یه نفر بود...آره...یه روان شناس...

باور نمی کنین چقدر تاثیر داشت...تو احساسم....نسبت به  من و خودم و شما و بقیه !!

تو همه چیم....به شمام توصیه می کنم اگه حس می کنین کچیکترین مشکل روحی دارین حتما کار منو انجام بدین....

نمی دونم چرا تو این جامعه ی ما این باور حاکمه که هر کی میره پیش روان پزشک حتما دیوونه س!البته من که هستم!

ولی از اون لحاظ نه!از این لحاظ!

این در حالیه که تا قولنج می کنن در فاصله ی یک صدم ثانیه خودشونو می رسونن مطب دکتر !

میگن مریض شدیم!!

ولی سلامتی که اینا تعریف می کنن ناقصه ..یعنی فقط یه بعدشه.

دو تا بعد روانی و اجتماعی هم باید باشن تا  سلامتی کلا  تکمیل شه..نه فقط سلامت جسم...

من که جسمیشو داشتم....عجیبم داشتم....تو سال فقط یه بار یه سرما خوردگی خفیف می گیرم و خلاص!ولی...نه وضعیت سلامت اجتماعیم خوب بود نه ....خب روحی.....

اون اقای محترم(روان شناسه)که من پیشش می رفتم کمکم کرد تا خودمو پیدا کنم.....

اون می گفت این  اولین و اصلی ترین قدمه...بعد دنبال کسای دیگه و خوشبختی بگردم...

خب منم با کنک اون این کارو کردم! و  به طرز وحشتناکی حالم بهتر شد!

در ضمن...یکی از باوراش که خیلی به شدت ازش استقبال کردم این بود که می گفت اصل"رابطه" هیچ که اشکالی نداره بلکه لازم هم هست!!! البته از  لحاظ بد نه ها !از این لحاظ! و من به خودم بالیدم!!!

فقط مشکل از امل بودن جامعه س!!

پخب این از دردای ماس که تو این جامعه هستیم!!جامعه ای که برای رسیدن به  مرز خود کفایی دو تا سیاست مهم پیشه کرده:

۱.مخالفت با غرب!حالا چه با ویژگیای منفی و چه با مثبتاشون!!

۲.خوردن ۴ قالب صابون !!! اونم از نوع ایرانی!

خب ولی خلاصه ی کلام!

من که از کارم نتیجه گرفتم!

تجربه شخصیم و احساس حالامم که گفتم .

خلاصه.....

هییییییییییییییییی!حالا دیدین می تونم!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت20:53توسط ساحره | |

سلام دوستان ممنونم که با نظراتون به من روحيه دادين...من واقعا نياز به کمک دارم.... آخ...!يادش به خير اون روزايي که تنها دغدغه م اين بود که برچسباي باربي و آدامس خرسيام از مال آتنا بيشتر باشه...مامانم اجازه بده موهامو مثل مال نگين بلند کنم و تو کلاس از ژيلا نمره م بهتر باشه..... الانم وقتي از کنار مدرسه ي دوران ابتداييم رد ميشم دلم مي گيره.... خيلي وقتا دلم مي خواد گوشيو ور دارم و دوباره به دوستاي اون موقعم سلام کنم... ولي نميشه....ايين کار شدني نيست.... من الان مال يه دنياي ديگه م...از اون موقع خيلي وقته گذشته....از هيچ نظر نشدني نيست...من الان مال دنياي اين دوستام هستم....اين مدرسه...اينجا...اين طرف شهر.... واقا نمي تونم انکار کنم که اگه جدايي از اون دوستام ناراحتم کرد اگه يه روز برسه(که مي دونم خيلي نزديکه)که از اينا و اين خاطرات جدا شم غصه ش منو مي کشه... ولي نه....اين بار اجازه نمي دم ديگه....حتي اگه تو اسمونم برم باهاشون قطع رابطه نمي کنم.... خيلي وقتا قطع رابطه اجباره..... اگه به من باشه الانم دلم مي خواد گوشيو ور دارم و به گوشي مرد مجهول زنگ بزنم.... حتي چند بار از اون موقع اشتباهي به جاي شماره گوشي مامانم مال اونو گرفتم....جون فقط دو رقم آخرش با هم فرق مي کنه.همين که مي رسم به وسطش خيالات برم مي داره و اشتباهي مي گيرم...که تا حالا شانس آوردم و قبل از اين که زنگ بخوره يادم اومده و قطع کردم....هيچ دلم نمي خواد فکر کنه مي خوام مزاحمش شم... فکرشو بکنين اگه يه روز برسه که بفهمين اوني که تموم اميدا و آرزو هاتونو به باد داده يکي از صميمي ترين دوستاتون بوده چيکار مي کنين... قهر؟کار بچه هاست.(اينجور مواقع ارزو مي کنم کاش هنوز بچه بودم)مي بخشينش؟نه.نميشه. من که مثل هميشه....بروز نميدم که ناراحت شدم و نمي بخشمش.... و بعدها هم هر چي که بشه ادعاي بزرگ منشي نمي کنم و دورويي و ناروشو به رخش نمي کشم... حتي غير از مواقعي که طرف تابلو ميشه حتي بروز نميدم که فهميدم.... اينه که بيشتر مواقع فکر مي کنن خنگم و هيچي نمي فهمم!جالبه نه؟رسمشه ديگه. نمي دونم چطور آدما مي تونن اينقدر دروغگو باشن. من ....من مي ترسم... از اين همه آدماي کثيف...پست... که ضربه هاشون از زخم زبون گرفته تا نارو و دو به هم زني به طرف من نشونه رفته... مي ترسم وقتي ميان آدمو مثلا از ته قلبشون بغل مي گيرن و فشار ميدن و موهامو ناز مي کنن... جالبه بدونين اونو كه همه مي كفتن بي مرامه و بي احساس واقا بيشتر از بقيه دوسش داشتم اخه همه يه نما دارن و يه خودشون خودش اون با نماش يكي بود وقتي خودش اونو مي لااشتي بيش خودش واقعي بقيه.... مي فهميدي دلش خيلي صافه... اخه خودش اون خيلي بهتر بود از خودش بقيه...اون نشونش مي داد ولي بقيه قايمش مي كردن.... نمي دونم مي فهمين جي دارم ميكم يا نه... دارم به خودم كمك مي كنم.... دست كم فكر كنم اينطور باشه....

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت21:20توسط ساحره | |

بايد تو رو پيدا كنم

شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل كندي ولي

تقدير بي تقصير نيست

با اين كه بي تاب مني

بازم منو خط مي زني

بايد تو رو پيدا كنم

تو با خودت هم دشمني

كي با يه جمله مثل من

مي تونه آرومت كنه

اون لحضه هاي آخر از

رفتن پشيمونت كنه

دلگيرم از اين شهر سرد

اين كوچه هاي بي عبور

وقتي به من فكر مي كني

حس مي كنم از راه دور

آخر يه شب اين گريه ها

سوي چشامو مي بره

عطر تنت از پيرهني كه جا گذاشتي مي پره

بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي

راضي به با من بودنت

حتي از اين كمتر نشي

پيدات كنم حتي اگه

پروازمو پر پر كني

محكم بگيرم دستتو

احساسمو باور كني

بايد تو رو پيدا كنم

شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل كندي ولي

تقدير بي تقصير نيست

با اين كه بي تاب مني

بازم منو خط مي زني

بايد تو رو پيدا كنم

تو با خودت هم دشمني

به نام اون خدايی كه منو ديوونه ي تو كرد و تورو ديوونه ي ديگري!

يكي بود يكي نبود.

زير گنبد كبود يه دختري نشسته بود.

نه اينكه فكر كنين كاري به كار كسي داشت , نه ! اصلا ! داشت زندگيشو مي كرد!

خيلي هم خوشكل نبود ها!نه موهاش طلايي بود نه چشاش آبي!نه وقتي مي خنديد لپاش گل مينداخت نه وقتي گريه مي كرد

اشكاش مثل مرواريد بود!

نشسته بود داشت زندگيشو مي كرد! روزگارم اي , بد نمي گذشت.

اين وسط يه روزي يه غريبه اي اشتباهي از وسط چرخ زندگي دختره رد شد!مي دونين , غريبهه دنبال عشق زندگيش مي گشت كه اشتباهي سر از اونجا در آورد!

متسفانه چون سر به هوا بود , وقتي داشت به روياهاش فكر مي كرد و با خودش مي خنديد , يهو...افتاد تو قلب دختره!دور و برشو نگاه كرد:به به !چه جاي خوبي بود!

اينجا يادش اومد كه هميشه خيال مي كرده اينجور جاها مثل يه چاه , تاريك و تنگ و سردن!

عشق و مهربوني و صفا اومدن دنبالش و با خودشون بردنش گردش! جاهاي خيلي قشنگي رفتن! چيزاي خيلي قشنگي ديدن!

يه مدت همينجوري مي گذشت و پسره شاد شاد بود...تا اينكه كم كم حوصله ش سر رفت و حالش از اين همه خوبي به هم خورد!از اين همه عشق!

ولي بشنوين از دختره! نمي فهميد چشه! همون دنيا ي كوچيك قبلو حالا خيلي ديدني و قشنگ مي ديد! صبور شده بود!وقتایی كه خوشحال مي شد فوري اشك تو چشاش

حلقه مي زد و خدا رو شكر مي كرد!ولي وقتي سخت ترين چيزا پيش ميومد خم به ابرو نمي آورد و مي گفت:درست ميشه...!درستش مي كنيم!

از اين طرف پسره هي تلاش مي كرد بياد بيرون...بياد بيرون...بياد بيرون...نمي شد! همه ي راه ها بسته بود!

اعصابش داغون شد! داد زد: مي خوام بيام بيرووووووووووون!صداش منعكس و تكرار مي شد:بيرووون...بيرون...بيرووون....

عشقو ديد كه از دور داره مياد.گفت:مي خوام برم بيرون!

عشق جواب داد:چرا؟مگه اينجا بهت بد مي گذره؟ گفت:نه!تو كاري به اين كارا نداشته باش!مي خوام برم بيرون!

عشق گفت:نميشه.سربازاي من جلوي در خروجي وايستادن و منم نمي تونم بگم ولش كنن.

پسره دادا زد:ولي اينجا منو اذيت مي كنه! يه دفعه حالت چهره ي عشق عوض شد: اگه اينطوره که حتما باید بری.ولي بايد يادتو اينجا بذاري و بري.همه ي خاطراتتو كه اينجا داشتي.پسره گفت:

با كمال ميل! هر چند که حیفش میومد ! می خواست اونا رو هم شیش تا روش بذاره و قاطی بقیه قپیاش که آماده کرده بود واسه اونی که دنبالش می گشت تعریف کنه! ولی خب ازشون گذشت!و اينجوري بود كه راه باز شد و پسره اومد از قلب دختره بیرون.

الانم حتی اگه خیلی باهوش نباشین ,خیلی تیز بین و یا اصلا خیلی دقیق نباشین , می تونین دختره رو ببینین که رو سکوی جلوی خونه ش نشسته.نه می تونه با قلبش کنار بیاد نه با خودش نه با هیچ کس دیگه!ولی اون شما رو نمی بینه!

نگاهش به جاده س! پسره رو نگاه می کنه که داره دور میشه!هر ثانیه , دور تر...

آخه اگه یادتون باشه پسره یه چیزایی رو تو قلب دختره جا گذاشته بود!

الان دیگه هیچ کی نمی دونه پسره چی شد و به کجا رسید...عشقشو پیدا کرده یا هنوز داره تو جاده با خودش میره و به رویاهاش فکر می کنه و می خنده...اصلا از کجا معلوم تو دل کسای دیگه ای نیفتاده! الان فقط دختره رو می تونین ببینین که نقطه ی شروع و پایانش یکیه...معلوم معلومه از کجا اومده و نمی خواد جایی بره!

این نه یه کپی رایت از وبلاگای زرد بود و نه از اون داستانای من در آوردی مسخره که خیلیا بهش می خندن!

باره ای از هذیانای خودم بود!و در واقع ...خب داستان دل بستن این ساحره خانومی که الان جلوتون حی و حاظره به یه سایه...

گفتم یه موضوع بازی بذارم که غیر منتظره باشه!یعنی از اونایی نباشه که پست قبلیه گذاشتم!

نمی پیچونمتون!هر کی حال می کنه بیاد همین موضوعو تو کامنتا برام بذاره...جون شما تو وب می ذارما!

راستی!نظرا کمه ! دیگه سفارش نمی کنم ها!

همین جا از انار خانوم-شوکولات خانوم-گلنسا خانوم و سماور و زردالو ممنونم که اومدن و شرمنده کردن!

چاکر بقیه ی بر و بچ گلم هستیم!

یه مدتی نمیایم!تا حدود یه هفته دیگه پیدامون نیست!نظرا کم باشه در این وامونده رو کاگل می گیریم!(این امروز از دنده ی چپ پا شده هی بهونه می گیره!چپ و راست میاد و میره

گیر میده!شما ببخشین خلاصه!)نخیرم!هیچم اینطور نیست.فقط..احساس می کنم ..آرزو هام همه مردن...نمی دونین...نمی دونین چه حسیه آدم دلش هیچی نخواد...فکر نکنم هیچ کس تو دنیا حس و حال منو داشته باشه...بدجور داغونم.حالم گرفته رفقای نیک.....

خیلی....

چند روز پیش همه ی دفتر خاطراتمو پاره پاره کردم..می دونین...اونجا هر چی که بود...آرزو بود...عشق...امید...چیزایی که الان برام یه افسانه شدن....

نمی تونین درک کنین چون شما...چون شما هرچی ناله کنین و رنج بکشین و غصه بخورین واسه آرزو هاتونه...نمی دونین چه سخته آدم اونقدر مفلوک باشه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه...

فقط می خوام خدا بهم صبر بده...نمی خوام کار غیرعاقلانه ای بکنم...برام دعا کنین...نمی خوام ...نمی خوام بلایی سر خودم بیارم...زندگیم کابوس شده....

حتی..حتی اون آرزومو که بالا گذاشتم مال گذشته هاست...الان دیگه حسی بهش ندارم...میخوام

بی پرده حرف بزنم....وجودم پر از نفرت و نکبت شده....هیچی نمی خوام...هیچی....دادم بزنم کسی نمی تونه بفهمه چی میگم.............

برام دعا کنین......

می دونم یه مشکلاتی دارم...از درون...از قلبم...می دونم...

می دونم تقصیر کیاست ...می دونم تقصیر چی هاست....هیچ آدمی بی دلیل ....بی دلیل....مثل الان من نمیشه....

ولی نمی دونم مشکلم چیه...افسردگی؟یا شایدم دیوونگی؟

می خوام از شر این همه هذیان خلاص شم...از دست این فکرای مسموم...از دست خودم....

خسته شدم....

شاید...شاید این مشکلات فقط یه کلید داشته باشه:مرگ...

نمی دونم.....

کمک می خوام..........جدا میگم.........

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت22:25توسط ساحره | |