|
سلام دوستان سال جدید مبارک! خواهشا هیچکی واسه آی دیم آف نذاره یه ماه و نیمه آی دیم دست خودم نیست!!پس همه چرا غاتونو واسه من خاموش کنین باشه؟ تو رو خدا. نگین چرا . اگه شد صد سال دیگه میام چرا شو میگم. خدافظ.
سلينگ!
ببخشين...............!! ريگ زاگ ! زيگزاگ ! البته فكر نكنين بي سوادم و جواتم و خنگم و آره و اينا! جون شما مي دونم اينو واسه تولد برنامه ي راديويي زيگ زاگ خوندن!ولي خودتون انصافا بياين امتحان كنين كه جاي اينم يه شعر از ساحره بانو:(كپي كننده الهي حلزون شود!) اشتباه است همه ميگن خرم! راستم ميگن !مي دونين چيه؟!
سيلاهوووووووووووووووووووووووووم!!!خوفين دوستان گلم؟ گزينه ي مورد نظر دال مي باشد!اينو گفتم يه خورده تبتون بره بالا !آها!اين شكلي شين!!اون موقع ميگم!تا چشمتان در آيد! آيا بوم سفيد مي بينين؟ الف) خيلي زياد!آخرشه!واقا" برنامه ي توپيه! الف ها: و اما جواب سول اول :به شما مربوط ني!يه مساله ي خونوادگي بود كه حليدم !(متكلم وحده س ها!كيف مي كنين؟!حليده!تنهايي!) تازه شم!
سلامی دوباره به دوستای گلم! خوبین؟خوشین؟! بعد از دو قرن اومدیم!من و این وجدانه!(سیلااااهوووووم!)دیدین گفتم ! این می میره ابراز وجود نکنه! حالا یه بار دیگه ساحره هستم و در خدمت شما ! البته نه ساحره ای که بقیه می خوان! و نه ساحره ای که طبق قوانین شبیه سازی شده! ساحره هستم!ولی ساحره ای که همیشه می خواستم باشم!ساحره ای واقعی!ساحره ای که باید باشم و همیشه به خودم به خاطرش بدهکار بوده م ! جالبه نه؟بعد این همه مدتن آزار دیدن...روزای سیاه...مریضی روان! کلید حل دمشکلاتم دست یه نفر بود...آره...یه روان شناس... باور نمی کنین چقدر تاثیر داشت...تو احساسم....نسبت به من و خودم و شما و بقیه !! تو همه چیم....به شمام توصیه می کنم اگه حس می کنین کچیکترین مشکل روحی دارین حتما کار منو انجام بدین.... نمی دونم چرا تو این جامعه ی ما این باور حاکمه که هر کی میره پیش روان پزشک حتما دیوونه س!البته من که هستم! ولی از اون لحاظ نه!از این لحاظ! این در حالیه که تا قولنج می کنن در فاصله ی یک صدم ثانیه خودشونو می رسونن مطب دکتر ! میگن مریض شدیم!! ولی سلامتی که اینا تعریف می کنن ناقصه ..یعنی فقط یه بعدشه. دو تا بعد روانی و اجتماعی هم باید باشن تا سلامتی کلا تکمیل شه..نه فقط سلامت جسم... من که جسمیشو داشتم....عجیبم داشتم....تو سال فقط یه بار یه سرما خوردگی خفیف می گیرم و خلاص!ولی...نه وضعیت سلامت اجتماعیم خوب بود نه ....خب روحی..... اون اقای محترم(روان شناسه)که من پیشش می رفتم کمکم کرد تا خودمو پیدا کنم..... اون می گفت این اولین و اصلی ترین قدمه...بعد دنبال کسای دیگه و خوشبختی بگردم... خب منم با کنک اون این کارو کردم! و به طرز وحشتناکی حالم بهتر شد! در ضمن...یکی از باوراش که خیلی به شدت ازش استقبال کردم این بود که می گفت اصل"رابطه" هیچ که اشکالی نداره بلکه لازم هم هست!!! البته از لحاظ بد نه ها !از این لحاظ! و من به خودم بالیدم!!! فقط مشکل از امل بودن جامعه س!! پخب این از دردای ماس که تو این جامعه هستیم!!جامعه ای که برای رسیدن به مرز خود کفایی دو تا سیاست مهم پیشه کرده: ۱.مخالفت با غرب!حالا چه با ویژگیای منفی و چه با مثبتاشون!! ۲.خوردن ۴ قالب صابون !!! اونم از نوع ایرانی! خب ولی خلاصه ی کلام! من که از کارم نتیجه گرفتم! تجربه شخصیم و احساس حالامم که گفتم . خلاصه..... هییییییییییییییییی!حالا دیدین می تونم!!!
سلام دوستان
ممنونم که با نظراتون به من روحيه دادين...من واقعا نياز به کمک دارم....
آخ...!يادش به خير اون روزايي که تنها دغدغه م اين بود که برچسباي باربي و آدامس خرسيام از مال آتنا بيشتر باشه...مامانم اجازه بده موهامو مثل مال نگين بلند کنم
و تو کلاس از ژيلا نمره م بهتر باشه.....
الانم وقتي از کنار مدرسه ي دوران ابتداييم رد ميشم دلم مي گيره....
خيلي وقتا دلم مي خواد گوشيو ور دارم و دوباره به دوستاي اون موقعم سلام کنم...
ولي نميشه....ايين کار شدني نيست....
من الان مال يه دنياي ديگه م...از اون موقع خيلي وقته گذشته....از هيچ نظر نشدني نيست...من الان مال دنياي اين دوستام هستم....اين مدرسه...اينجا...اين طرف شهر....
واقا نمي تونم انکار کنم که اگه جدايي از اون دوستام ناراحتم کرد اگه يه روز برسه(که مي دونم خيلي نزديکه)که از اينا و اين خاطرات جدا شم غصه ش منو مي کشه...
ولي نه....اين بار اجازه نمي دم ديگه....حتي اگه تو اسمونم برم باهاشون قطع رابطه نمي کنم....
خيلي وقتا قطع رابطه اجباره.....
اگه به من باشه الانم دلم مي خواد گوشيو ور دارم و به گوشي مرد مجهول زنگ بزنم....
حتي چند بار از اون موقع اشتباهي به جاي شماره گوشي مامانم مال اونو گرفتم....جون فقط دو رقم آخرش با هم فرق مي کنه.همين که مي رسم به وسطش خيالات برم مي داره
و اشتباهي مي گيرم...که تا حالا شانس آوردم و قبل از اين که زنگ بخوره يادم اومده و قطع کردم....هيچ دلم نمي خواد فکر کنه مي خوام مزاحمش شم...
فکرشو بکنين اگه يه روز برسه که بفهمين اوني که تموم اميدا و آرزو هاتونو به باد داده يکي از صميمي ترين دوستاتون بوده چيکار مي کنين...
قهر؟کار بچه هاست.(اينجور مواقع ارزو مي کنم کاش هنوز بچه بودم)مي بخشينش؟نه.نميشه.
من که مثل هميشه....بروز نميدم که ناراحت شدم و نمي بخشمش....
و بعدها هم هر چي که بشه ادعاي بزرگ منشي نمي کنم و دورويي و ناروشو به رخش نمي کشم...
حتي غير از مواقعي که طرف تابلو ميشه حتي بروز نميدم که فهميدم....
اينه که بيشتر مواقع فکر مي کنن خنگم و هيچي نمي فهمم!جالبه نه؟رسمشه ديگه.
نمي دونم چطور آدما مي تونن اينقدر دروغگو باشن.
من ....من مي ترسم...
از اين همه آدماي کثيف...پست...
که ضربه هاشون از زخم زبون گرفته تا نارو و دو به هم زني به طرف من نشونه رفته...
مي ترسم وقتي ميان آدمو مثلا از ته قلبشون بغل مي گيرن و فشار ميدن و موهامو ناز مي کنن...
جالبه بدونين اونو كه همه مي كفتن بي مرامه و بي احساس واقا بيشتر از بقيه دوسش داشتم
اخه همه يه نما دارن و يه خودشون
خودش اون با نماش يكي بود
وقتي خودش اونو مي لااشتي بيش خودش واقعي بقيه....
مي فهميدي دلش خيلي صافه...
اخه خودش اون خيلي بهتر بود از خودش بقيه...اون نشونش مي داد ولي بقيه قايمش مي كردن....
نمي دونم مي فهمين جي دارم ميكم يا نه...
دارم به خودم كمك مي كنم....
دست كم فكر كنم اينطور باشه....
بايد تو رو پيدا كنم شايد هنوز هم دير نيست تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست با اين كه بي تاب مني بازم منو خط مي زني بايد تو رو پيدا كنم تو با خودت هم دشمني كي با يه جمله مثل من مي تونه آرومت كنه اون لحضه هاي آخر از رفتن پشيمونت كنه دلگيرم از اين شهر سرد اين كوچه هاي بي عبور وقتي به من فكر مي كني حس مي كنم از راه دور آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو مي بره عطر تنت از پيرهني كه جا گذاشتي مي پره بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي راضي به با من بودنت حتي از اين كمتر نشي پيدات كنم حتي اگه پروازمو پر پر كني محكم بگيرم دستتو احساسمو باور كني بايد تو رو پيدا كنم شايد هنوز هم دير نيست تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست با اين كه بي تاب مني بازم منو خط مي زني بايد تو رو پيدا كنم تو با خودت هم دشمني به نام اون خدايی كه منو ديوونه ي تو كرد و تورو ديوونه ي ديگري! يكي بود يكي نبود. زير گنبد كبود يه دختري نشسته بود. نه اينكه فكر كنين كاري به كار كسي داشت , نه ! اصلا ! داشت زندگيشو مي كرد! خيلي هم خوشكل نبود ها!نه موهاش طلايي بود نه چشاش آبي!نه وقتي مي خنديد لپاش گل مينداخت نه وقتي گريه مي كرد اشكاش مثل مرواريد بود! نشسته بود داشت زندگيشو مي كرد! روزگارم اي , بد نمي گذشت. اين وسط يه روزي يه غريبه اي اشتباهي از وسط چرخ زندگي دختره رد شد!مي دونين , غريبهه دنبال عشق زندگيش مي گشت كه اشتباهي سر از اونجا در آورد! متسفانه چون سر به هوا بود , وقتي داشت به روياهاش فكر مي كرد و با خودش مي خنديد , يهو...افتاد تو قلب دختره!دور و برشو نگاه كرد:به به !چه جاي خوبي بود! اينجا يادش اومد كه هميشه خيال مي كرده اينجور جاها مثل يه چاه , تاريك و تنگ و سردن! عشق و مهربوني و صفا اومدن دنبالش و با خودشون بردنش گردش! جاهاي خيلي قشنگي رفتن! چيزاي خيلي قشنگي ديدن! يه مدت همينجوري مي گذشت و پسره شاد شاد بود...تا اينكه كم كم حوصله ش سر رفت و حالش از اين همه خوبي به هم خورد!از اين همه عشق! ولي بشنوين از دختره! نمي فهميد چشه! همون دنيا ي كوچيك قبلو حالا خيلي ديدني و قشنگ مي ديد! صبور شده بود!وقتایی كه خوشحال مي شد فوري اشك تو چشاش حلقه مي زد و خدا رو شكر مي كرد!ولي وقتي سخت ترين چيزا پيش ميومد خم به ابرو نمي آورد و مي گفت:درست ميشه...!درستش مي كنيم! از اين طرف پسره هي تلاش مي كرد بياد بيرون...بياد بيرون...بياد بيرون...نمي شد! همه ي راه ها بسته بود! اعصابش داغون شد! داد زد: مي خوام بيام بيرووووووووووون!صداش منعكس و تكرار مي شد:بيرووون...بيرون...بيرووون.... عشقو ديد كه از دور داره مياد.گفت:مي خوام برم بيرون! عشق جواب داد:چرا؟مگه اينجا بهت بد مي گذره؟ گفت:نه!تو كاري به اين كارا نداشته باش!مي خوام برم بيرون! عشق گفت:نميشه.سربازاي من جلوي در خروجي وايستادن و منم نمي تونم بگم ولش كنن. پسره دادا زد:ولي اينجا منو اذيت مي كنه! يه دفعه حالت چهره ي عشق عوض شد: اگه اينطوره که حتما باید بری.ولي بايد يادتو اينجا بذاري و بري.همه ي خاطراتتو كه اينجا داشتي.پسره گفت: با كمال ميل! هر چند که حیفش میومد ! می خواست اونا رو هم شیش تا روش بذاره و قاطی بقیه قپیاش که آماده کرده بود واسه اونی که دنبالش می گشت تعریف کنه! ولی خب ازشون گذشت!و اينجوري بود كه راه باز شد و پسره اومد از قلب دختره بیرون. الانم حتی اگه خیلی باهوش نباشین ,خیلی تیز بین و یا اصلا خیلی دقیق نباشین , می تونین دختره رو ببینین که رو سکوی جلوی خونه ش نشسته.نه می تونه با قلبش کنار بیاد نه با خودش نه با هیچ کس دیگه!ولی اون شما رو نمی بینه! نگاهش به جاده س! پسره رو نگاه می کنه که داره دور میشه!هر ثانیه , دور تر... آخه اگه یادتون باشه پسره یه چیزایی رو تو قلب دختره جا گذاشته بود! الان دیگه هیچ کی نمی دونه پسره چی شد و به کجا رسید...عشقشو پیدا کرده یا هنوز داره تو جاده با خودش میره و به رویاهاش فکر می کنه و می خنده...اصلا از کجا معلوم تو دل کسای دیگه ای نیفتاده! الان فقط دختره رو می تونین ببینین که نقطه ی شروع و پایانش یکیه...معلوم معلومه از کجا اومده و نمی خواد جایی بره! این نه یه کپی رایت از وبلاگای زرد بود و نه از اون داستانای من در آوردی مسخره که خیلیا بهش می خندن! باره ای از هذیانای خودم بود!و در واقع ...خب داستان دل بستن این ساحره خانومی که الان جلوتون حی و حاظره به یه سایه... گفتم یه موضوع بازی بذارم که غیر منتظره باشه!یعنی از اونایی نباشه که پست قبلیه گذاشتم! نمی پیچونمتون!هر کی حال می کنه بیاد همین موضوعو تو کامنتا برام بذاره...جون شما تو وب می ذارما! راستی!نظرا کمه ! دیگه سفارش نمی کنم ها! همین جا از انار خانوم-شوکولات خانوم-گلنسا خانوم و سماور و زردالو ممنونم که اومدن و شرمنده کردن! چاکر بقیه ی بر و بچ گلم هستیم! یه مدتی نمیایم!تا حدود یه هفته دیگه پیدامون نیست!نظرا کم باشه در این وامونده رو کاگل می گیریم!(این امروز از دنده ی چپ پا شده هی بهونه می گیره!چپ و راست میاد و میره گیر میده!شما ببخشین خلاصه!)نخیرم!هیچم اینطور نیست.فقط..احساس می کنم ..آرزو هام همه مردن...نمی دونین...نمی دونین چه حسیه آدم دلش هیچی نخواد...فکر نکنم هیچ کس تو دنیا حس و حال منو داشته باشه...بدجور داغونم.حالم گرفته رفقای نیک..... خیلی.... چند روز پیش همه ی دفتر خاطراتمو پاره پاره کردم..می دونین...اونجا هر چی که بود...آرزو بود...عشق...امید...چیزایی که الان برام یه افسانه شدن.... نمی تونین درک کنین چون شما...چون شما هرچی ناله کنین و رنج بکشین و غصه بخورین واسه آرزو هاتونه...نمی دونین چه سخته آدم اونقدر مفلوک باشه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه... فقط می خوام خدا بهم صبر بده...نمی خوام کار غیرعاقلانه ای بکنم...برام دعا کنین...نمی خوام ...نمی خوام بلایی سر خودم بیارم...زندگیم کابوس شده.... حتی..حتی اون آرزومو که بالا گذاشتم مال گذشته هاست...الان دیگه حسی بهش ندارم...میخوام بی پرده حرف بزنم....وجودم پر از نفرت و نکبت شده....هیچی نمی خوام...هیچی....دادم بزنم کسی نمی تونه بفهمه چی میگم............. برام دعا کنین...... می دونم یه مشکلاتی دارم...از درون...از قلبم...می دونم... می دونم تقصیر کیاست ...می دونم تقصیر چی هاست....هیچ آدمی بی دلیل ....بی دلیل....مثل الان من نمیشه.... ولی نمی دونم مشکلم چیه...افسردگی؟یا شایدم دیوونگی؟ می خوام از شر این همه هذیان خلاص شم...از دست این فکرای مسموم...از دست خودم.... خسته شدم.... شاید...شاید این مشکلات فقط یه کلید داشته باشه:مرگ... نمی دونم..... کمک می خوام..........جدا میگم.........
|
About![]()
سلام !من منم دیگه!ساحره م!نیازم به توضیح نداره!اولا اینجا هری پاتری می نوشتم ولی بی خیال شدم!آخه من و نظم؟! من و ثبات عقیده؟! من و همیشه یه زر مشخص زدن؟!چه غلطا! Archivesفروردین 1388اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
(t.A.T.u Avril) |