تبليغاتX
خلوت شلوغ من و خودم و شما و بقیه!

خلوت شلوغ من و خودم و شما و بقیه!

آنقدر می نویسم تا یا خودم تمام شوم یا جوهر خودکارم!پس فعلا از اینجا برو نیستم!

بايد تو رو پيدا كنم

شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل كندي ولي

تقدير بي تقصير نيست

با اين كه بي تاب مني

بازم منو خط مي زني

بايد تو رو پيدا كنم

تو با خودت هم دشمني

كي با يه جمله مثل من

مي تونه آرومت كنه

اون لحضه هاي آخر از

رفتن پشيمونت كنه

دلگيرم از اين شهر سرد

اين كوچه هاي بي عبور

وقتي به من فكر مي كني

حس مي كنم از راه دور

آخر يه شب اين گريه ها

سوي چشامو مي بره

عطر تنت از پيرهني كه جا گذاشتي مي پره

بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي

راضي به با من بودنت

حتي از اين كمتر نشي

پيدات كنم حتي اگه

پروازمو پر پر كني

محكم بگيرم دستتو

احساسمو باور كني

بايد تو رو پيدا كنم

شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل كندي ولي

تقدير بي تقصير نيست

با اين كه بي تاب مني

بازم منو خط مي زني

بايد تو رو پيدا كنم

تو با خودت هم دشمني

به نام اون خدايی كه منو ديوونه ي تو كرد و تورو ديوونه ي ديگري!

يكي بود يكي نبود.

زير گنبد كبود يه دختري نشسته بود.

نه اينكه فكر كنين كاري به كار كسي داشت , نه ! اصلا ! داشت زندگيشو مي كرد!

خيلي هم خوشكل نبود ها!نه موهاش طلايي بود نه چشاش آبي!نه وقتي مي خنديد لپاش گل مينداخت نه وقتي گريه مي كرد

اشكاش مثل مرواريد بود!

نشسته بود داشت زندگيشو مي كرد! روزگارم اي , بد نمي گذشت.

اين وسط يه روزي يه غريبه اي اشتباهي از وسط چرخ زندگي دختره رد شد!مي دونين , غريبهه دنبال عشق زندگيش مي گشت كه اشتباهي سر از اونجا در آورد!

متسفانه چون سر به هوا بود , وقتي داشت به روياهاش فكر مي كرد و با خودش مي خنديد , يهو...افتاد تو قلب دختره!دور و برشو نگاه كرد:به به !چه جاي خوبي بود!

اينجا يادش اومد كه هميشه خيال مي كرده اينجور جاها مثل يه چاه , تاريك و تنگ و سردن!

عشق و مهربوني و صفا اومدن دنبالش و با خودشون بردنش گردش! جاهاي خيلي قشنگي رفتن! چيزاي خيلي قشنگي ديدن!

يه مدت همينجوري مي گذشت و پسره شاد شاد بود...تا اينكه كم كم حوصله ش سر رفت و حالش از اين همه خوبي به هم خورد!از اين همه عشق!

ولي بشنوين از دختره! نمي فهميد چشه! همون دنيا ي كوچيك قبلو حالا خيلي ديدني و قشنگ مي ديد! صبور شده بود!وقتایی كه خوشحال مي شد فوري اشك تو چشاش

حلقه مي زد و خدا رو شكر مي كرد!ولي وقتي سخت ترين چيزا پيش ميومد خم به ابرو نمي آورد و مي گفت:درست ميشه...!درستش مي كنيم!

از اين طرف پسره هي تلاش مي كرد بياد بيرون...بياد بيرون...بياد بيرون...نمي شد! همه ي راه ها بسته بود!

اعصابش داغون شد! داد زد: مي خوام بيام بيرووووووووووون!صداش منعكس و تكرار مي شد:بيرووون...بيرون...بيرووون....

عشقو ديد كه از دور داره مياد.گفت:مي خوام برم بيرون!

عشق جواب داد:چرا؟مگه اينجا بهت بد مي گذره؟ گفت:نه!تو كاري به اين كارا نداشته باش!مي خوام برم بيرون!

عشق گفت:نميشه.سربازاي من جلوي در خروجي وايستادن و منم نمي تونم بگم ولش كنن.

پسره دادا زد:ولي اينجا منو اذيت مي كنه! يه دفعه حالت چهره ي عشق عوض شد: اگه اينطوره که حتما باید بری.ولي بايد يادتو اينجا بذاري و بري.همه ي خاطراتتو كه اينجا داشتي.پسره گفت:

با كمال ميل! هر چند که حیفش میومد ! می خواست اونا رو هم شیش تا روش بذاره و قاطی بقیه قپیاش که آماده کرده بود واسه اونی که دنبالش می گشت تعریف کنه! ولی خب ازشون گذشت!و اينجوري بود كه راه باز شد و پسره اومد از قلب دختره بیرون.

الانم حتی اگه خیلی باهوش نباشین ,خیلی تیز بین و یا اصلا خیلی دقیق نباشین , می تونین دختره رو ببینین که رو سکوی جلوی خونه ش نشسته.نه می تونه با قلبش کنار بیاد نه با خودش نه با هیچ کس دیگه!ولی اون شما رو نمی بینه!

نگاهش به جاده س! پسره رو نگاه می کنه که داره دور میشه!هر ثانیه , دور تر...

آخه اگه یادتون باشه پسره یه چیزایی رو تو قلب دختره جا گذاشته بود!

الان دیگه هیچ کی نمی دونه پسره چی شد و به کجا رسید...عشقشو پیدا کرده یا هنوز داره تو جاده با خودش میره و به رویاهاش فکر می کنه و می خنده...اصلا از کجا معلوم تو دل کسای دیگه ای نیفتاده! الان فقط دختره رو می تونین ببینین که نقطه ی شروع و پایانش یکیه...معلوم معلومه از کجا اومده و نمی خواد جایی بره!

این نه یه کپی رایت از وبلاگای زرد بود و نه از اون داستانای من در آوردی مسخره که خیلیا بهش می خندن!

باره ای از هذیانای خودم بود!و در واقع ...خب داستان دل بستن این ساحره خانومی که الان جلوتون حی و حاظره به یه سایه...

گفتم یه موضوع بازی بذارم که غیر منتظره باشه!یعنی از اونایی نباشه که پست قبلیه گذاشتم!

نمی پیچونمتون!هر کی حال می کنه بیاد همین موضوعو تو کامنتا برام بذاره...جون شما تو وب می ذارما!

راستی!نظرا کمه ! دیگه سفارش نمی کنم ها!

همین جا از انار خانوم-شوکولات خانوم-گلنسا خانوم و سماور و زردالو ممنونم که اومدن و شرمنده کردن!

چاکر بقیه ی بر و بچ گلم هستیم!

یه مدتی نمیایم!تا حدود یه هفته دیگه پیدامون نیست!نظرا کم باشه در این وامونده رو کاگل می گیریم!(این امروز از دنده ی چپ پا شده هی بهونه می گیره!چپ و راست میاد و میره

گیر میده!شما ببخشین خلاصه!)نخیرم!هیچم اینطور نیست.فقط..احساس می کنم ..آرزو هام همه مردن...نمی دونین...نمی دونین چه حسیه آدم دلش هیچی نخواد...فکر نکنم هیچ کس تو دنیا حس و حال منو داشته باشه...بدجور داغونم.حالم گرفته رفقای نیک.....

خیلی....

چند روز پیش همه ی دفتر خاطراتمو پاره پاره کردم..می دونین...اونجا هر چی که بود...آرزو بود...عشق...امید...چیزایی که الان برام یه افسانه شدن....

نمی تونین درک کنین چون شما...چون شما هرچی ناله کنین و رنج بکشین و غصه بخورین واسه آرزو هاتونه...نمی دونین چه سخته آدم اونقدر مفلوک باشه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه...

فقط می خوام خدا بهم صبر بده...نمی خوام کار غیرعاقلانه ای بکنم...برام دعا کنین...نمی خوام ...نمی خوام بلایی سر خودم بیارم...زندگیم کابوس شده....

حتی..حتی اون آرزومو که بالا گذاشتم مال گذشته هاست...الان دیگه حسی بهش ندارم...میخوام

بی پرده حرف بزنم....وجودم پر از نفرت و نکبت شده....هیچی نمی خوام...هیچی....دادم بزنم کسی نمی تونه بفهمه چی میگم.............

برام دعا کنین......

می دونم یه مشکلاتی دارم...از درون...از قلبم...می دونم...

می دونم تقصیر کیاست ...می دونم تقصیر چی هاست....هیچ آدمی بی دلیل ....بی دلیل....مثل الان من نمیشه....

ولی نمی دونم مشکلم چیه...افسردگی؟یا شایدم دیوونگی؟

می خوام از شر این همه هذیان خلاص شم...از دست این فکرای مسموم...از دست خودم....

خسته شدم....

شاید...شاید این مشکلات فقط یه کلید داشته باشه:مرگ...

نمی دونم.....

کمک می خوام..........جدا میگم.........

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت22:25توسط ساحره | |

به!سيلاهووووووووووووووووووووم دوستان خوشکلم!چطورين يا نه؟
بابا خيلي خيلي از کامنتاي روحيه بخشتون ممنونم !واقا" اين بنده ي حقيرو شرمنده نمودين!اصلا کامنت باکس جا نداره!
جل الخالق!ترکيد!
اين بار از افعال معکوس استفاده مي کنم خودتون خجالت بکشين !

مدرسه مون يه مقدار بر عکسه!يعني برعکس مدرسه هاي ديگه س!
دوشنبه که همه شهر تعطيل کرده بودن رفته بودن پي کارشون !!(نه که ما اين دور و براي زير زير حلق پيشيه مي شينيم!)فقط
مدرسه ي ما بود!!عوضش چهارشنبه پنجشنبه تعطيييييييييييل!منم که خوش خواب!اصلا نمي خواستم تا صبح شنبه از خواب پاشم!ولي
به خاطر خرخوني همون روز اولشو صفا کرديم وهمون يه روزشم قلم چي عزيز از حلقمون در آورد!نمي دونين چه عذابيه آدم روز
جمعه اي ساعت 6 از خواب پاشه!بيخود!يه مدتي بود کم حرف شده بودي راحت بوديم از دستت!(همدرديمان مي آيد!)
  (!پس امر فرموديد که جبران کنيم!)هر طور نايژکات حال مياد!
خوب مي گفتم!اين زندگي کوفتي پدر ما رو دراورده!اصلا هيچي توش اتفاق نمي افته!فقط پنجشنبه يه جنگ موچمولو با مامان فداکارم داشتم
که جاي هيتلر خالي !جون شما حتي ناهار نخوردم!(بابا اعتصاب غذات منو کشته!)خيلي نگران نباشين!بعدش با نون پنير جبران کرديم!!!
فيلم تلافي و قرنطينه م واسه پونصدمين بار نگاه کردم!چه صفايي دارن اينا!
يه بارم به گلنسا اس ام اس زدم(استغفر الله!چرا داري مي ريني به فرهنگ پارسي و پارسيان!پيامک!)خب حالا!که جوابي جز خاموشي
دريافت نکردم!!و بدينوسيله اعلانم مي نمايم که باهاش يه کوچولو قهرم!!!!!(اينو خوب اومدي جيگر!)ببينين چه روان حساس وکم تحملي داريم!!
انار خانومم ازش ناراحتم.هيچ شوخيم ندارم.بي معرفت رفته همون موضوعي رو که با داش شنبليله داشت و سه ماهه تمومه
من پيگيرش بودم!!رو پيش رضي و زرد آلو گفته ولي به من نگفته!!!البته خيالي نيست!دو ثانيه بعدش رضي بهم زنگ زد و 
اون و نصف ماجرا بودش که زرد آلو پشت خطي اومد و بقيه شو تعريفيد!!جيگرتو گراهام بل!!
اگه دستم به خانوم نکبتي نرسه!!(مديره ي محترم مدرسه رو عرض مي نمايد!) اليته خيلي جالبه که به سبب برچپس بچه مثبتي دارم
هيچ کاري به جز شلنگ تخته انداختن و خاروندن پاچه ش تو مسير بين ماشينش و دفتر نمي تونم به انجام برسونم!!
اي گلنسا...جواب نميييييييييدهههههههههههههههههههههههههههههههههههه
من ديگه بدجوري قهر مي باشماااااا!
گلنسا رو بي خيال....من برم بزنگم به فاطي اتوماتيک خودمون بيام....!شما توروخدا از خودتون پذيرايي کنين حوصله تون سر نره!
(چه کنيم که از بس مسئوليت پذيريم نمي توانيم اجازه دهيم اين کارت بي صاحاب همينگونه مصرف شود و يا خدايي ناکرده شما
در وبلاگ علاف شويد....بالاخره وجدانم مسئوليت و اين چيزا سرش ميشه ديگه...!يه بعد کاملا احساسي که اين روزا
باعث شد اين دختره قزميت بدجور بدگرگونه رو تا خودش با اون ماسماسک ور مي زنه بگم!!!
عرضم به حضورتون که اين ساحره خانوم خودمون همين روزا يه وبي پيدا کرد که اسم و مشخصات نويسنده ش مال همون مرد مجهول خودمونم بود!
اين بود که بعد از يه چند تا کيلو آبغوره گرفتن پاي کامپيوتر يه کامنت رمانتيک نثار اون وب کرد و کل روزو تيريپ دپسرده ورداشت!يا امام سيزدهم!
اومد!)اه....ببخشين دير کردم....يه کم رو مخچه ي فاطي جون کارکردم که با رضي آشتي کنه که صد البته نشد!!!
ميگم!من يه بازي بلدم !کي مياد بازي؟! همه دعوتن !گفته باشم حوصله ي ناز کشيدن ندارم بعدا بياين بگين :بي وفا ديگه دوستم نداري!!

هر کي بيشتر حرف مفت بزنه برده!همراه با وجدان هاي محترمتون تشريف ميارين!اين بازي محدوديت سني نداره
پس لازم نيست اون بچه رو از کولتون وا کنين

حالا مي رسيم به موضوع بازي:

اگه الان شما جاي من بودين چه بازي مي کردين؟!

الف)يه مصاحبه با شخص خودتون!
ب)اگه يه در روبه روتون باشه مي خواين کي يا چي پشتش باشه؟!
ج)وقتي خونه تنها ميشم......(دقت داشته باشيد عرض نمودم بچه نشسته!پس اگه يه درجه برسيليوس شم بچه منفي دارين يا کامنت خصوصي بدين يا کلا بي خيال شين!)
د)من اصلا بازي نمي کننننننننننننننننننننننم!(مخصوص بچه ننه ها!حال مي کنين !ما به کوچيک ترين و منفور ترين اقشار جامعه هم توجه داريم!!)
  
يک خواب عجيب و غريبي هم ديدم که نقش اصليه ش يکي از دوستا ي نتي تشريف داشت!وچون يه آقا پسر خيييييييييييييلي مموشي و سوسوله اسمشو نمي بريم!مي ترسم
پس بيفته اون وقت حوصله ي نعش کشي نداريم تو اين سرماي زمستون!
بسي جالب است بدانيد نديدمش اصلا!فقط يه بلوز صورتي يادمه تو خوابم پوشيده بود با يه کت سفيد روش!(اييييييي !بابا آبرومونو بردي تو هم !خوانندگان گرامي!اين تصورات جواتي
ذهن بيمار اين هيچ در حوزه ي اختيارات من نيستش ها!)خب حالا !بابا هاي کلاس!
خواب ديدم يه شب که خونه تنها تشريف داشتم زنگيد به گوشي محترم و گفت:ساحره بانووووووو؟!صداشم اين شکليه !منم که جا خورده بودم گفتم:ها چيه؟! کاملا الان اومدي
با چکمه ي ميخ دار رو اعصاب من!گفتش:بي خيال ساحره جون...اومديم ولايت شما!گفتم:خب خوش اومدين !چيکار کنم الان؟!کجايي؟!
گفتش:دارم تو پارک پياده روي در مي کنم!!گفتم:مامانت اينا پس؟!!!
گفت:نيستن بابا!حوصله م سر رفته...!
ما هم که خوش قلب و رئوووووووووووووف!اووف!گفتيم يه بفرما بزنيم که بابا خونه ما هست!تشريف بيارين قدمتون رو شبکيه ي ديدگانم!
ولي يه کم بعدش جلو در خونه مون بود داشت زنگ مي زد!!داشتم مي فکريدم که عجب غلطي کرديمااا! پسره بي جنبه!!
بقيه شم به علت حظور احتمالي کودکان معصوم !! نميگم!!ولي خب خيالتون تخت که درو وا نکردم!!!!!!!!!!!!!!!

راستي!درست حسابي خودتونو معرفي کنين فرزندان خوبم!! مثلا الان دوست خوبمون داش رامين!يا نمي دونم هر چي!
يک ماهه تمامه با اسم منوره ي رامين رامين کامنت مي ذاره!حالا هم کلهم وبشو
عوضونده و اسمشو گذاشته محمد!!بالاخره نفهميديم که:چي صدا کنم تو رو...؟!
البته کاملا اميدواريم جوشي نشه و به دل نگيره !!
بازم ميگم!
بچه هاي خوبي باشين و نظر بدين!
کاري باري؟!
نه جدي؟!
ما رفتيم!

 

پی نوشت:راستی....یه چیزی رو خوندم خیلی نظرمو جلب کرد.............

 

به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیتند.(جبران خلیل جبران)

 


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت19:31توسط ساحره | |

سلااااااااام!دوستاااااااااااان!بگیرین بغلو که اوووومدمممممممممممم!!

اول می خوام خودمو درست و حسابی معرفی کنم!(ای ول!اینو هستم!سوووووت!)اگه این وجدان صابمرده بذاره!(نه خواهش می کنم بفرمایید!)وااااااااا !چه محترم شدی تو!قرصاتو خوردی؟تب مب نداری؟!(ببین امروز می خوام هی اذیتت نکنم هی داری مجبورم می کنی با کله برم تو ذوقت ها!)نه نه نه !میگم م________یگم!!

من ساحره هستم!(معرفی کردنت منو کشته لوتی!ده اینو که هر جلبکی بیاد تو وبت می فهمه!)خب بذار بگم دیگه اذیت نکن!داشتم میگفتم!متولد هیجدهم بهمن ماه سال هزار و سیصد و خورده ای در شهر مامانی ارومیه تو چهار راه دانشکده , خیابان کاشانی و بیمارستان فاطمیه!ولی الان تو ارومیه زیست نمی کنم!

با این خواننده ها حال می کنم:رضایا و آرمین 2@fm(ارمین با این اسم سختت منو کشتی!)-کلا پرشین رپرا به جز میلاد دلتا و امگا و دلستر و چلیک...(اوووووع!ببخشین نتونستم خودمو کنترل کنم!)و صد در صد پرشین رپرای دخمر مثل کیانا و پانی و آتیش و صحراو دیگه یادم نمیاد!بچه خرخون کلاس!یه روزایی (ایام جوونیشو میگه !چه صفایی داشت!) واسه یکی من چی بودم...بگه یادشه خوب عزیزم اون روزا!(الان فهمیدین منظورشو که ؟!)خب آره دیگه !اسمشو می ذاریم مرد مجهول!

خییییییییییلی خیلی هم بدغذا می باشم!مامانم باید اون وقتایی که خونه س دنبالم بدوه (اونم دو با مانع!) که دو تا قاشق غذا بخورم!دماغمو بگیرن تقریبا جونم در میره!موهام بلند و متا سفانه متاسفانه خرمایی هست!که از این رنگ ت-ن-ف-ر دارم!دوستای عسیسم :انار-سوفیا-زردالو-رضی-شوکولات-زی زی گولو-سماور - الی و شخلی هستن!نرو آقا!این اطلاعات تو خاطره هایی که ایشالا می ذارم!!به درد می خورن ها!(شد وعده ی تاسیس واحد دانشگاه آزاد تو برره!)دختر خاله ی گرامیمم گلنسا که دربست مخلصشم!

خب تو این پست اول ویژگیای دوستا و کسایی که باشون حال میکنم رو می تایپونم!

1.مرد مجهول(که مامانش قربونش بره الهی!):خوش تیپ!چشای سبز که از شیش کیلومتری آدم جذبشون میشه!موهای روشن!اون وقتا...خیلی خوش اخلاق و شوخ و بامزه بود!

2.انار:تپل!آتیش پاره!خیلی بچه گلیه فقط بعضی وقتا بی مرام میشه!

3.سوفیا: باحال!بامزه! و در عین حال شیطون! عاشق متر کردن خیابونا!

4.زردآلو:این از من بدتره تو لاغری!بعضی وقتا بهش میگن فلوت!ولی خیلی گله!

5.رضی:یه دختر خیلی خیلی مرده!تو خیابون که با برو بکس را میریم اون جلومون میره و دیگه کسی جرئت نمی کنه چپ نگاه کنه!وگرنه رضی جون ناحیه رو سرش می کوبوونه برج می سازه!بهش دواش بزرگترم میگن!

6.شوکولات:خیلی بچه خوبیه!فقط راست میاد چپ میره عاشق میشه!اصولا هر پسریو که ببینه خوشش میاد!

7.زی زی گولو!:رفیق فابریک شوکولات بودن که پریدیم وسط خلوت شاعرانه شون مفتخرشون کردیم به عضویت بکس خودمون!وای یه تور زن حرفه ایه یعنی!

8.سماور:گل گل گل گل...به توان n! خدایی از همه مون سر به زیر تر تره!

9.الی:یه دختر خل و چل نسبتا خر !که با وصف گاه و بیگاه عروسی پسر داییش و ربط دادن حلیم صبونه و سنگ پاشور و شاخ گوزن به اون پدر مارو در آورده!

10.گلنسا :دختر خاله ی عزیز و ارشد دختر خاله ها!5 سال از من بزرگ تره ها ولی لامصب بدجوری حالیشه!

11.شخلی:یه دخمر واقا واقا واقا بزرگ و فهمیده!باور کنین من هیچی نمی یابم توش طنزش کنم!

اول یه خاطره ی اعجاب انگیز که خودمم مات و متحیر شدم ازش!

داستان از اینجا آغاز گشت که الی و دوستش یخمک از جانب مشاور محترم مدرسه احظار شدند!اونم چه مشاوری! ظریفی در وصف کمالاتش می گفت:اینی که من می بینم خودش هش تا مشاور لازم داره!!!خلاصه!رفتن اونجا! آقا رفتن اونجا همان و کشیدن پرونده ی قطور انحرافاتشون از لابه لای کوه پرونده ها همان! یه دوساعتی کارشون طول کشید! همین که برگشتن بر و بچ عین مور و ملخ ریختن سرشون !یه بند جیغ می زدن:چییییییی شد؟چیییییی شووووووووود؟!اون دو تا هم که خدادادی روانشون خط خطی! اعصاب مصابم که هیچی نداشتن!

آقا هنوز تو کف ماجرای دلخراششون قرار داشتیم که الی گفت مباشره(همون مشاوره!) وسط حرفاش فرموده شما دوست خانوم ساحره هستین؟!اونام گفته بودن :با اجازه ی بزرگترا بععععععععله! ما هم که پرونده مون درخشان! درسته خرخونیم ولی همچین معصومم نیستیم!!!این بود که مشاوره کله شو مثل اون سگای پشت ماشین !! تکون تکون داده بود و فرموده بود:خیییییییییییلی مایلم یه قرار ملاقات باهاش داشته باشم!! اینجا که رسید رگ غیرتمون باد کرد و گفتیم:بلههههههه؟؟؟بیخود!من مایل نباشم ببینمش چی؟!آخه هر چی باشه که به ما این جور وصله ها تو محیط آموزش و پرورشی مثل مدرسه نمی چپسه! ناسلامتی دکترای رشته ی آبیاری محیط های زیر کاهی از دانشگاه سربن فرانسه داریم!

-گردان آماده!به پیییییش!چار نعل به طرف دفتر مباشر می تاختیم!با ریتم اهنگ می بینی ایستاده باشن هفت لشکر!آماده ن تا با اشاره ی من سگ شن !می دونم مدرسه جنگله شما همه حیوون!شیرم باشی خوش ندارم به من بدی پیغوم!اصلا معروفی مثه لوک خوش شانس.....

فرمان ایست صادر نمودم!خیلی محترمانه به در کوبیدم!همینطور که در می زدم گفتم:خانوم نظری...خانوم نظری...!چرا درو وا نمی کنین!چیه...به آدم تهمت می زنین می ترسن درو وا کنین..ترس..هه هه!منو خر نکنین...خجالت می کشین نه؟اینجا بود که الی زد پشتم:آی کیو!برگشتم گفتم:جونم؟!با منی؟!گفت:در قفله!وقت نهاره!خلاصه خیلی ضایه گشتیم!

هیچی از حلق مبارکم پایین نرفت!به هر حال به هر مصیبتی بود خودمو بعد ناهار پرت کردم تو اتاق مباشر خونخوار!گفت :به به!خانوم ساحره!مفتخر فرمودین!شرمنده کردین! خیلی کفری گفتم:ببخشین!میشه بپرسم چرا مایل بودین قرار ملاقات بذارین؟!خب این منم دیگه!حرفتونو بزنین!قیافه ش این شکلی شده بود:

                                @       @

                                      ۱

                                      + 

گفت:خانوم ساحره ! والا عرض به خصوصی نداشتم که شما اینقد ناراحت شین! شما نماینده پرورشی و رییس شورا هستین یا نه؟! گفتم :حتما می خواین ازم بگیرینشون نه؟درک! هیچم مهم نیست! هر طور حال می کنین! خیلی مظلومانه گفت: نه والا! فقط می خواستم برای عید قربان برنامه ها رو تقدیم کنم!

خب هر چند تاریخش گذشته ولی.....

عیدتون به شدت مبارک!

همینطور خودم عیدمو صمیمانه به خودم تبریک میگم.....!

(نازی....!خب این به بار تو زندگیمو با این موافق می باشم!خب از بس کسی نیس به این طلفه مصعوم تبریک بگه خودش به خودش تبریک میگه!)فدات شم الهی!مرامتو عشقه!(معرفتتو عشقه!)گفتارتو عشقه!(کردارتو عشقه!)

میگم آخرالزمان شده انگار!یه وقت نمیریم , وجدان!(آره !تو هم فهمیدی؟!!)

یعنی چیییییییی شده؟؟؟؟!!!! نگران خودمونم !این ماییم صلحیدیم آیا؟!

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت19:39توسط ساحره | |

سلاام بجه ها!

يه خبر خوب و يه خبر بد دارم براتون!(خبر بده رو خودم ميكما!)ببينينش تو روخدا همه وجودش نكبتي و خبر بده!!!(كند ذهن! فك كنم قبلنم در اين باره با هم صحبت كرده باشيم!هر جي به من توهين كني خودت ضايه ميشي!)نه ديكه جر نزن! جطور موقع كل انداختن با من تو حسابت جداست و به من مربوط نيستي و از اين جور حرفا؟؟ها؟به...جي كفتم...يني من كفتم؟!!!(بيا !بي جنبه رو!يه بار حرفش قابل تحمل بود و از محدود ه ي زر زيادي خارج بود كه خودشم كفش برييييد!!أخه با اين حساب كه من بايد زرت وزرت حديث ازم جاب كنن كه!!اونم تو كتاب نفس البلاغه!!)زرشك!اخه من كه نباشم تو بدن هر بدبختي بري برتت مي كنن بيرون كه!(خب حرفتونو مي فرماييد؟من مي خوام برم فيلم ببينم!)اووووووه! اينو! ديكه داري مي زني جاده خاكياااا!(اره ديكه!)جي ببيني؟فيلم ببيني؟؟؟يعني اينقدر بررو شدي...؟؟ مكه من كفتم دلم مي خواد فيلم ببينم ...؟(خب هر جور راحتي...خوانندكان محترم وبلاك! اينجانب به اطلاع مي رساند همين تابستون قبليه تو بيست اسكيت بوديم كه....)باشهههههههههههه !فيلم مي بينم بابا!(قخخخخخخخخخخخخخخ!!!مي بينينش جه جوري سينه خيز ميره؟؟!!)خنده شو!تراكتور!(خب حالا كناه داري اول خبرا رو بده!!)أها تو زندكيش يه حرف راست زداااا!

خبر خوبه:ديكه از اين به بعد نمي خوام فقط محدود به هري بنويسم! هر جي دستم برسه از خودم مي ذارم.خاطراتم و اينا.

خبر بده:ديكه هري باتري نمي نويسم!!!يه جند وقت ديكه همون اسم وبم و معرفيشم عوض مي نمايم!!

يه خبر همينجوري واسه اينكه بدونين جه دخمر كليم:به خاطر فك كردن رو اب قبليه نمره امتحان تاريخم 12 شد!اونم من!كه به 19.5 ميكم تجديدي!ورقيبم تو كلاس 19 شد!

در نتيجه نزر بدين ! و كرنه ناراحت ميشم قهر مي كنم ميرماااااااااا!!!

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت19:7توسط ساحره | |

سلام!

اين جا مي خوام علاةم بيماري هري باتريو بهتون بكم!!!(دكترم شد!)

ولي اول از همه مفت خورم نويسنده ي جديد وبمو كه يه تهديدي فرموده كه به جا لقب وقيحانه و خارج از ادب سيريش !!!اين كلمه رو كه به حق برازنده شه بكم!!رو بهتون بمعرفيونم!!!!(بعدا يادش بندازين اين صيغه هاي ابتكاريم يادتون بده!!)معرفي مي كنم !اين شما و ايننننم يه سي...نه ببخشين نويسنده ي كرانقدر وبم به نام نفس!!!!(nafs!)

كه بايد حواستون بهش باشه جون خيلي شاخه!زياد بهش رو بدين بررو ميشه اونوقت شمام از ترس اينكه يه وقت بته تونو از داخل جايكاه ويزه ش(برانتز منزورشه!بي سواد!)اب نده مجبورين بهش سواري بدين!!!(اي كفتي!

اتفاقا دلم هوس كرده بوداا!)اي روتو برم هي!خفه!دارم وبلاك مي نويسم !(ببين دادي دادي ,ندادي به اينا ميكم اون روز تو بيست اسكيت....!)جيييي؟؟؟؟جييييييييي بايد بدم الان؟؟؟!!!!(وييييييييييييي!بجه بررو!خواننده هاي عزيز وبلاك من بي تربيت نيستم به جان خودم! دجار سو تفاهم نشين !منزورم سواريه!)أها!خدا رحم كرد! خب موضوعو منحرف نكن! از علائم بيماري هري باتري...(ببين ميكما!) باشه بابا بيا بالا ...ببين داري ادم سوار ميشي نه

الاغ!(ممنون وكرنه واقا" نمي تونستم تشخيص بدم!) نه توروخدا ببينين من جه دختر كليم...به خاطر شما جه جوري مي نويسم..!(جار نعل ...حالا!با زست رخشي بروووووووووووو!!!)بابا من زود حرفمو بزنم و

كورمو كم كنم!از علائم بيماري هري باتري...:

1.انداختن عكس هري باتر روي كيك تولد!!

2.سعي به انجام جادو!!و تمرين بيش از حد براي موفق شدن در اين رشته با مشاهده ي نتايجي مانند كبود شدن يا كله معلق زدن!

3.جو كرفتن مزمن به هنكام بازي هري باتر!!

4.خريد لباس هري باتر و انتطار داشتن اينكه شما رو با دست نشون بدن و بكن:واااااااايييييييي!!!بسر بركزيده اييييينههههههه!!!

5.هر روز درد جاي زخم صاعقه اي رو حس كردن و مدرسه نرفتن !!يا دم به ديقه از كلاس بيرون رفتن!!

6.خيره شدن از بنجره به بيرون و بيرون نرفتن از اتاق و هر 6 ثانيه يه بار تكرار سوال:هيج جغدي نيومده؟!!

7.شبا خواب اقاي ويزلي رو ديدن كه شل و بل جلو در تويي وزارتخونه افتاده!!!!

8.هر روز زير و رو كردن جمدون درب و داغونتون براي بيدا كردن نقشه ي جاسوس و تيكه خورده هاي اينه ي سيريوس!!!

9.و در خلاصه ي كلام در اوردن بدر بابا مامانتون براي خريدن بوستراي هري !!!!و لرزوندن دامبلدور بدبخت تو كور واسه خنديدن به حرفاي فلسفي و بند اميزش!!!

اكه اينجوريين كه اي ول!از خودموني!هيجم خودتو نكران نكن!عاديه عاديه!شاركتم واسه هري جون و ماجراهاش بزني كمه!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت20:4توسط ساحره | |


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام بجه هاااااااا!
خوب تشريف دارين؟مماغتون جاق هست؟
أقا من خيلي فكر كردم تا يه تصميمي ول دادم!اونم از نوع كبراييش!(تو فكر نكني اشكالي داره؟؟؟!!!)اه...مي ذاري حرفمو بزنم
يا نه؟!(روان بريش..!مكه من جيكارت كردم؟؟!!)اي بابا!مي بينين توروخدا؟!نفسمونم واسه ما شاخ شده!خب من ميكم!(مكه من كفتم نكو؟)اه
خفه ميشي يا بزنم لهت كنم!(ده اكه مردي بيا لهم كن!من اصلا وجوديت ندارم ابله! )بفرما!خودشم مي دونه بي وجوده!!!!(اين كه واسه خودت
بدتره كه بروفسور!يعني وجدانم نداري؟!!)اه...يني ميكي دارم...؟(...)أها از اون لحاط!خب بسه ديكه!اكه بخوام به حرف اين...كوش بدم كه كارتم
تموم ميشه !زود تا اين خفه شده تصميممو بكم!
مي خوام حدود يه 5-6 بستي هري باتري بنويسم و تقريبا تكميلش كنم بعد و بمو شخصي كنم.يعني از
خودم بنويسم.خاطراتم نزرام شعرام....من شاعر نوجوان بركزيده ي سال 85هم هستم.
حال مي كنين!اين هر جي استعداد داره از بركت وجود منه!)اره خب راست ميكه!(بي عرضه!دارم متلك ميكم بهت!!)تو بيخود مي كني...!!به جان خودم انكار همجين رفتين
تو اين بست كه ....خب شرمنده ي كل روتونم !بقيه نداره.نداره ميكم.شما زبون خوش  حاليتون هست؟!نداره!جرا هنوز وايسادي!ده برو بيرون بذار به كار
و كاسبيمون برسيم ! اينجا مشتري زياى هست!

تردد بي جا در اين مكان مانع كسب است!
حتي شما دوست عزيز!
 
وايسا كجا؟تازه تا اينجا اومدي يه كامنت تو اون صندوق صدقه ي باييني بنداز!اصلا صدقه نيست!مالياته!زوريه!زورمم زياده! بس معطل نكن!

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت18:31توسط ساحره | |

 

 

 

 

اينم از زوج خوشبخت ته ديكي د

استان!

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت20:50توسط ساحره | |

سلااااااااااااااااااام دوستاااااااااااااااااان!
ورين يا نه؟
به جان شما اينقدري سرم شلوغ بود كه همينجوريشم كه نمي ابيدم هشتم كرو نهم بوود!اصلا داشتم مي تركيدم از بر مشغله اي !باور كنين
صبح زود ساعت 6 من بدبخت بيدار مي شدم واسه خرخوني مدرسه ي كرامي كه  ماشالا هزار ماشالا تا ساعت 2 بابرجاي بود!بعدشم تانصفه هاي شب به
خرخوني سبري مي كشت!مي بينين جه روزاي با شكوهي داشتم!!حالا جرأت دارين بكين بي معرفت!بكين وبشو ول كرده به امون خدا!
بابا قلم جي!كازم قلم جي!برنامه ريزيت منو كشته!اي برنامه ريزي!اي بيشرفت! اي با ما تماس بكيريد!اي بشتيبان !به خدا شاكيم !بدجورم!حالا با اين برنامه ي خوشمل
وقتي كسي مياد  ميكه اه ...ببخشيد.....شما دوست بسر داريد....؟دلم مي خواد همجين ضربتي بنوازم...!
خب بي خيال!
درسته بعد دو قرن اومدم .....اما دست بررررررررررر تشريف أوردم .....!


 مصاحبه با استا نيسلاو يانوشكي بازيطر جار شونه ي نقش ويكتور كرام...! كه رون دلخوشي جنداني ازش نداره!

 

                                     

                                                                          
                                          خدا را جه ديديد؟شايد من كيانوريوز بعدي شدم!

 

مي تواني به ما بطويي كه جكونه اين نقش به تو داده شد؟

رسيدن اين نقش به من همانند يك داستان غير قابل باور مي ماند !  اتفاقي كه افتاد اين بود كه مي خواستند از مدرسه ي من )كه در حال حاضر مدرسه ي قبلي من است)
سه نفر را براي بازي در فيلم هري باتر انتخاب كنند و اين انتخاب تنها شامل دانش أموزان رشته ي بازيكري مي شد و من جون دانش أموز اين رشته نبودم شامل من نمي شد.
 نوبت عصر دير به مدرسه رسيدم و براي ثبت نام به سمت اتاق مدير دويدم كه بر حسب اتفاق يكي از كساني كه بازيطران جديد هري ذاتر را انتخاب مي كردند در أن جا
حضور داشت من نمي دانم درا ولي او تا مرا ديد از من خواست تا براي يك مصاحبه نزد او بروم و من براي اين مصاحبه بيش او رفتم و أخرين نفر در صف بودم من حتي دانش اموز
رشته ي بالزيطري هم نبودم همه از هم سوال مي كردند كه او درا در اينجا حضور دارد؟من بعد از مصاحبه بايد به دو جلسه تمرين نويسندطي مي رفتم كه اين كار را نكردم
دون به دلايلي نتوانستم براي همين با خوى فكر كردم كه ديطر تمام شد من شانس خود را از دست دادم و نمي توانم نقش را تصاحب كنم
ولي بعدا من يك تماس تلفني دريافت كردم انها از اينكه من به اين دو جلسه تمرين نرفته بودم بسيار ناراحت بودند ولي من دوباره به ملاقات دستيار كارطردان يعني
فيونا وير رفتم و او مرا به مايك نيويل معرفي كرد او با من يك مصاحبه انجام داد و به نئر او من مناسب ترين فرد براي ايفاي اين نقش بودم

مي تواني احساس خوى را هنطامي كه فهميدي اين نقش به تو رسيده است  توصيف كني؟

خوب من يك جورايي متمءن بودم كه اجراي نقش به عهده ي من خواهد بود نمي دانم جه جوري ولي يك نداي دروني به من مي طفت كه اين نقش به من خواهد رسيد
به ماىرم طفتم كه قرار است در هري باتر بازي كنم او كفت:برو خودتو سياه كن !يك روز كه در كلاس نشسته بودم خدمتكار خانه ي ما به مدرسه امد و مرا از كلاس بيرون كشيد و 
كفت كه قرار است در اين نقش بازي كنم خب من زياد تعجب نكردم.

و بعد از ان دوباره به كلاس درس بازكشتي؟

بله و همه از من ذرسيدند كه جه اتفاقي افتاده است و وقتي به انها كفتم كلاس از شور و هيجاني كه ايجاد شده بود به كلي به هم ريخت.

تو قبل از بازي در اين نقش از ترفداران هري باتر بودي؟

من هيج كدام از كتاب ها را نخوانده بودم ولي همه ي فيلمها را ديده بودم اما در كل مي توانيد بطوييد كه من يكي از ءرفداران هري باتر بوده هستم و خواهم بود.

جه دركي در مورد نقشي كه بايد ايفا مي كردي داشتي؟

من قتعا از او خوشم مي امد فردي با اعتماد به نفس بالا ورزشكار مورد علاقه ي همه و با علاقه ي شديد به رقابت

رابته ي تو با اما جتور بود؟

من با او قبل از انجام سكانس هاي مشترك اشنا شدم او واقعا دختر خونكرمي است و ما دوستان خوبي براي يك ديكر شديم

در فيلم يك سكانس يول بال وجود داشت كه تو و اما هم از جلو جشم ترين ايفا كران أن بوديد ايا براي اين كار اموزش ديديد؟

بله ما يك مربي داشتيم كه مدت 2 هفته به ما اموزش مي داد

ايا با همه به خوبي كنار مي امدي؟

بله از همان اول با همه ارتباء خوبي برقرار كردم

حتي روبرت؟!

نه او در ابتداي كاراكتر بسيار از من خوشش مي امد او حتي ارمي را كه عكس من روي ان بود به سينه دارد  اما با برقراري ارتباء بين من و هرميون در قلبش نسبت به من نفرتي
ايجاد مي شود.

در هنكام ايفاي نقش به تو خوش كذشت؟

بله صد در صد نه فقت دردرون فيلم بلكه در اوقاتي كه در حال استراحت بوديم هم همينتور مثلا يك بار كه كه مشغول خوردن كيك و بستني بوديم به سرمان زد
و شروع كرديم به ذرتاب كردن كيك به سمت همديطر (البته به شوخي)كه اين باعث شد كه لباس هاي بازيكري ما كثيف بشوند!

بعد از اين جه اتفاقي خواهد افتاد؟همانتور كه مي داني كرام در فيلم هاي بعدي نقش خاصي ندارد؟

نمي توان بيش بيني كردممكن است مرا باز كردانند شايد هم نه.

 


خب حال كردين؟!!!!!!!!حالا جند تا عكس باحال مي ذارم كه ديكه كامل كامل نايزكاتون حال بياد!


و اما
يه سوال دارم ازتون
هر كي بتونه جواب بده يه جايزه ي توب داره بيش خودم
به خدا راست ميكماااااااااااااا
سعي خودتونو بكنين :

سوربرايز مراسم افتتحايه ي فيلم جهارم هري باتر كي يا جه جيزي بود؟؟؟؟؟

اميدوارم بتونين جواب بدين!من منتزرماااااااااا!
منت بذارين سرمون و نزرتونو بكين!
در ضمن اين سوال براي شناسايي هري باتريست هاي دو اتيشه و واقعي هم هست!

ببينم جيكار مي كنين!

 در ضمن ببخشيد كه غلت املايي زياد داريم ! كامبيوتر كرامي قات زده !

ايشالا دفه ي بعد جبران مي نماييم!

+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت21:11توسط ساحره | |