تبليغاتX
خلوت شلوغ من و خودم و شما و بقیه!

خلوت شلوغ من و خودم و شما و بقیه!

آنقدر می نویسم تا یا خودم تمام شوم یا جوهر خودکارم!پس فعلا از اینجا برو نیستم!

سيلاهوووووووووووووووووووووووووم!!!خوفين دوستان گلم؟
واييييييييييييييييي !بالاخره اووووووووومدم!!!!
ساحره بانو و اين وجدان خوشكله!
قرررررررررربونتون برم! !
حالا مي دونم ته آرزوتون اين بودش كه من آپ كنم!
خب از قديم و نديم ميگن:به!يه مشكل حل شد(منظور از مشكل همون نبود من بودش ديگه!)يه فاجعه اضافه
شد!(اين اصلا منظور از بودن من نيست ها!)منظورم اينه كه (دوباره بايد بحدسن ها؟!)خب آره!
خب بيگين بينيم من كجا تشريف داشتم؟
الف)مسافرت.
ب.مسافرت!
ج)مسافرت؟
د)هيچكدام!

گزينه ي مورد نظر دال مي باشد!اينو  گفتم يه خورده تبتون بره بالا !آها!اين شكلي شين!!اون موقع ميگم!تا چشمتان در آيد!
ولي قبلش (تا بازم چشمتان در آيد!)مي خوام يه حقيقت بزررررررگ رو بفاشم!
اين وجدان (چه عجب!بالاخره ياديم از ما كرد!)منم كه يادنكنم خودت اون قدر سيريش هستي كه بپري وسط ابراز وجود تراوش كني!
به هر حال)!)
ولي بايد واسه اينكه خوب اون حقيقت مهمه بره تو مغزتون با هر كي به زبون خودش حاليش كرد.پس اول گزينه ي مربوط به خودتونو انتخاب فوكولين!

آيا بوم سفيد مي بينين؟

الف) خيلي زياد!آخرشه!واقا" برنامه ي توپيه!
ب)آره مي بينم!
ج)آره ولي كم !

الف ها:
اييييييييييييييييييي ول!اين  بومو كه مي شناسين؟!اين وجدان ما همونه كه تغيير هويت داده !پول داديم بياد بازي كنه!
ب ها:
خب باشه مي پذيرم!رجوع شود به قسمت الف ها!
ج ها:
خاك تو سرتون !برين بميرين اصلا!

و اما جواب سول اول :به شما مربوط ني!يه مساله ي خونوادگي بود كه حليدم !(متكلم وحده س ها!كيف مي كنين؟!حليده!تنهايي!)
نه بابا!خدايي من خودم كف كردم!باور نمي كردم حرفم اييييينقدر برو داشته باشه!
ولي هر جا كه بودم حالم خوش نبود!
اگه دقت كرده باشين"مسافرت خونوادگي"يا "شيريني خورون خونوادگي"نبيد!"مشكل خونوادگي"بيد!
ولي بي خيال! به قول ساحره گفتني:ماه من غصه نخور!زندگي جذر و مد دارههههههه!(اين جاشو با احساس بكشين كه برين توش!خيلي جمله ي نغزيه!
هميشه اينجوري خودشو تحويل مي گيره!"مااااااااااااهه من!)ا
خب نميشه كه واسه هرچي مشكله غصه خورد!آدم چاق ميشه!خيلي شانس بياره دو سال دووم مياره!
آره!خوب گفتي!ولي ادامه بده:آدم اگه غصه بخوره دو سال فوقش زنده س!مثه من الكي خوش باشين كه بازم مثل من عتيقه در آين!)زهر مار!چرمنگ!تو وجدان مني
مثلا!اي خاك بر سرت!مردم وجدان دارن مام داريم!برو يه ذره از وجدان اين شير فرهاد ياد بگير!(ها اي شير فرهاد كه وگفتي اي يعني چه؟!)خدايا سرم تركيد!!
ببخشين اگه يه ذره خر تو خر شد اين پست!خودمم جديدا يه نموره خر شدم!شعار روز:خر باشين!به خدا اينقد خوبه!
جانم؟آموزش بدم؟نه من من چيزه!عجب شكري خوردم!جون شما مامانم اينا دارن موهاشونو مي كنن برم درس بخونم!آخه....خب باشه چون شمايين!ولي خلاصه:
1.خركي بخندين!
2.مردم آزاري كنين!
3.شوخياتون خركي باشه!اينو داشته باشين خيلي باحاله:يه روز همين دني خودمون(دنيل راد كليف )رفته بود گوشي روبي كلتران(هاگريد خودمون ديگه!)رو گرفته بود
زبونشو كرده بوده تركي!حالا خر بيار و باقالي...ببخشين!موبايل بار كن!
4.اگه مامانتون بهتون بگه:"سرخوش" يا :"بچه م از دست رفت"يعني به درجه ي بالاي خريت رسيدين كه خيلي حال داره!
5.مي تونين واسه اينكه بيشتر زير دونونتون مزه كنه دو تا دو تا اين مواردو قاطي كنين مثلا:مورد اول و با سوم!(اگه بعد شوخياي خركي كتكم خوردين خركي بخندين!
6.آخرشم اينكه اون پاره آجر تو كله تونو به كار بندازين و يه موارد ديگه اي بكشفين!ديگه بايد برم من!

تازه شم!
دو تا سوژه دارم كه آخرشه !مطمئنم كف مي كنين!دو تا پست بعدي حتما مي ذارم!
راستي
فردا امتحان دين و زندگي دارم!دعا كنين واسم نمره م كم نشه وگرنه بابام پدرمو در مياره!
التماس دعا!نوكرتونم!
باي تا بعد!


 

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت23:23توسط ساحره | |

سلامی دوباره به دوستای گلم!

خوبین؟خوشین؟!

بعد از دو قرن اومدیم!من و این وجدانه!(سیلااااهوووووم!)دیدین گفتم ! این می میره ابراز وجود نکنه!

حالا یه بار دیگه ساحره هستم و در خدمت شما !

البته نه ساحره ای که بقیه می خوان!

و نه ساحره ای که طبق قوانین شبیه سازی شده!

ساحره هستم!ولی ساحره ای که همیشه می خواستم باشم!ساحره ای واقعی!ساحره ای که باید باشم و همیشه به خودم به خاطرش بدهکار بوده م !

جالبه نه؟بعد این همه مدتن آزار دیدن...روزای سیاه...مریضی روان!

کلید حل دمشکلاتم دست یه نفر بود...آره...یه روان شناس...

باور نمی کنین چقدر تاثیر داشت...تو احساسم....نسبت به  من و خودم و شما و بقیه !!

تو همه چیم....به شمام توصیه می کنم اگه حس می کنین کچیکترین مشکل روحی دارین حتما کار منو انجام بدین....

نمی دونم چرا تو این جامعه ی ما این باور حاکمه که هر کی میره پیش روان پزشک حتما دیوونه س!البته من که هستم!

ولی از اون لحاظ نه!از این لحاظ!

این در حالیه که تا قولنج می کنن در فاصله ی یک صدم ثانیه خودشونو می رسونن مطب دکتر !

میگن مریض شدیم!!

ولی سلامتی که اینا تعریف می کنن ناقصه ..یعنی فقط یه بعدشه.

دو تا بعد روانی و اجتماعی هم باید باشن تا  سلامتی کلا  تکمیل شه..نه فقط سلامت جسم...

من که جسمیشو داشتم....عجیبم داشتم....تو سال فقط یه بار یه سرما خوردگی خفیف می گیرم و خلاص!ولی...نه وضعیت سلامت اجتماعیم خوب بود نه ....خب روحی.....

اون اقای محترم(روان شناسه)که من پیشش می رفتم کمکم کرد تا خودمو پیدا کنم.....

اون می گفت این  اولین و اصلی ترین قدمه...بعد دنبال کسای دیگه و خوشبختی بگردم...

خب منم با کنک اون این کارو کردم! و  به طرز وحشتناکی حالم بهتر شد!

در ضمن...یکی از باوراش که خیلی به شدت ازش استقبال کردم این بود که می گفت اصل"رابطه" هیچ که اشکالی نداره بلکه لازم هم هست!!! البته از  لحاظ بد نه ها !از این لحاظ! و من به خودم بالیدم!!!

فقط مشکل از امل بودن جامعه س!!

پخب این از دردای ماس که تو این جامعه هستیم!!جامعه ای که برای رسیدن به  مرز خود کفایی دو تا سیاست مهم پیشه کرده:

۱.مخالفت با غرب!حالا چه با ویژگیای منفی و چه با مثبتاشون!!

۲.خوردن ۴ قالب صابون !!! اونم از نوع ایرانی!

خب ولی خلاصه ی کلام!

من که از کارم نتیجه گرفتم!

تجربه شخصیم و احساس حالامم که گفتم .

خلاصه.....

هییییییییییییییییی!حالا دیدین می تونم!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت20:53توسط ساحره | |

سلام دوستان ممنونم که با نظراتون به من روحيه دادين...من واقعا نياز به کمک دارم.... آخ...!يادش به خير اون روزايي که تنها دغدغه م اين بود که برچسباي باربي و آدامس خرسيام از مال آتنا بيشتر باشه...مامانم اجازه بده موهامو مثل مال نگين بلند کنم و تو کلاس از ژيلا نمره م بهتر باشه..... الانم وقتي از کنار مدرسه ي دوران ابتداييم رد ميشم دلم مي گيره.... خيلي وقتا دلم مي خواد گوشيو ور دارم و دوباره به دوستاي اون موقعم سلام کنم... ولي نميشه....ايين کار شدني نيست.... من الان مال يه دنياي ديگه م...از اون موقع خيلي وقته گذشته....از هيچ نظر نشدني نيست...من الان مال دنياي اين دوستام هستم....اين مدرسه...اينجا...اين طرف شهر.... واقا نمي تونم انکار کنم که اگه جدايي از اون دوستام ناراحتم کرد اگه يه روز برسه(که مي دونم خيلي نزديکه)که از اينا و اين خاطرات جدا شم غصه ش منو مي کشه... ولي نه....اين بار اجازه نمي دم ديگه....حتي اگه تو اسمونم برم باهاشون قطع رابطه نمي کنم.... خيلي وقتا قطع رابطه اجباره..... اگه به من باشه الانم دلم مي خواد گوشيو ور دارم و به گوشي مرد مجهول زنگ بزنم.... حتي چند بار از اون موقع اشتباهي به جاي شماره گوشي مامانم مال اونو گرفتم....جون فقط دو رقم آخرش با هم فرق مي کنه.همين که مي رسم به وسطش خيالات برم مي داره و اشتباهي مي گيرم...که تا حالا شانس آوردم و قبل از اين که زنگ بخوره يادم اومده و قطع کردم....هيچ دلم نمي خواد فکر کنه مي خوام مزاحمش شم... فکرشو بکنين اگه يه روز برسه که بفهمين اوني که تموم اميدا و آرزو هاتونو به باد داده يکي از صميمي ترين دوستاتون بوده چيکار مي کنين... قهر؟کار بچه هاست.(اينجور مواقع ارزو مي کنم کاش هنوز بچه بودم)مي بخشينش؟نه.نميشه. من که مثل هميشه....بروز نميدم که ناراحت شدم و نمي بخشمش.... و بعدها هم هر چي که بشه ادعاي بزرگ منشي نمي کنم و دورويي و ناروشو به رخش نمي کشم... حتي غير از مواقعي که طرف تابلو ميشه حتي بروز نميدم که فهميدم.... اينه که بيشتر مواقع فکر مي کنن خنگم و هيچي نمي فهمم!جالبه نه؟رسمشه ديگه. نمي دونم چطور آدما مي تونن اينقدر دروغگو باشن. من ....من مي ترسم... از اين همه آدماي کثيف...پست... که ضربه هاشون از زخم زبون گرفته تا نارو و دو به هم زني به طرف من نشونه رفته... مي ترسم وقتي ميان آدمو مثلا از ته قلبشون بغل مي گيرن و فشار ميدن و موهامو ناز مي کنن... جالبه بدونين اونو كه همه مي كفتن بي مرامه و بي احساس واقا بيشتر از بقيه دوسش داشتم اخه همه يه نما دارن و يه خودشون خودش اون با نماش يكي بود وقتي خودش اونو مي لااشتي بيش خودش واقعي بقيه.... مي فهميدي دلش خيلي صافه... اخه خودش اون خيلي بهتر بود از خودش بقيه...اون نشونش مي داد ولي بقيه قايمش مي كردن.... نمي دونم مي فهمين جي دارم ميكم يا نه... دارم به خودم كمك مي كنم.... دست كم فكر كنم اينطور باشه....

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت21:20توسط ساحره | |