تبليغاتX
خلوت شلوغ من و خودم و شما و بقیه! - تراوشات یک ذهن مریض.........

خلوت شلوغ من و خودم و شما و بقیه!

آنقدر می نویسم تا یا خودم تمام شوم یا جوهر خودکارم!پس فعلا از اینجا برو نیستم!

بايد تو رو پيدا كنم

شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل كندي ولي

تقدير بي تقصير نيست

با اين كه بي تاب مني

بازم منو خط مي زني

بايد تو رو پيدا كنم

تو با خودت هم دشمني

كي با يه جمله مثل من

مي تونه آرومت كنه

اون لحضه هاي آخر از

رفتن پشيمونت كنه

دلگيرم از اين شهر سرد

اين كوچه هاي بي عبور

وقتي به من فكر مي كني

حس مي كنم از راه دور

آخر يه شب اين گريه ها

سوي چشامو مي بره

عطر تنت از پيرهني كه جا گذاشتي مي پره

بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي

راضي به با من بودنت

حتي از اين كمتر نشي

پيدات كنم حتي اگه

پروازمو پر پر كني

محكم بگيرم دستتو

احساسمو باور كني

بايد تو رو پيدا كنم

شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل كندي ولي

تقدير بي تقصير نيست

با اين كه بي تاب مني

بازم منو خط مي زني

بايد تو رو پيدا كنم

تو با خودت هم دشمني

به نام اون خدايی كه منو ديوونه ي تو كرد و تورو ديوونه ي ديگري!

يكي بود يكي نبود.

زير گنبد كبود يه دختري نشسته بود.

نه اينكه فكر كنين كاري به كار كسي داشت , نه ! اصلا ! داشت زندگيشو مي كرد!

خيلي هم خوشكل نبود ها!نه موهاش طلايي بود نه چشاش آبي!نه وقتي مي خنديد لپاش گل مينداخت نه وقتي گريه مي كرد

اشكاش مثل مرواريد بود!

نشسته بود داشت زندگيشو مي كرد! روزگارم اي , بد نمي گذشت.

اين وسط يه روزي يه غريبه اي اشتباهي از وسط چرخ زندگي دختره رد شد!مي دونين , غريبهه دنبال عشق زندگيش مي گشت كه اشتباهي سر از اونجا در آورد!

متسفانه چون سر به هوا بود , وقتي داشت به روياهاش فكر مي كرد و با خودش مي خنديد , يهو...افتاد تو قلب دختره!دور و برشو نگاه كرد:به به !چه جاي خوبي بود!

اينجا يادش اومد كه هميشه خيال مي كرده اينجور جاها مثل يه چاه , تاريك و تنگ و سردن!

عشق و مهربوني و صفا اومدن دنبالش و با خودشون بردنش گردش! جاهاي خيلي قشنگي رفتن! چيزاي خيلي قشنگي ديدن!

يه مدت همينجوري مي گذشت و پسره شاد شاد بود...تا اينكه كم كم حوصله ش سر رفت و حالش از اين همه خوبي به هم خورد!از اين همه عشق!

ولي بشنوين از دختره! نمي فهميد چشه! همون دنيا ي كوچيك قبلو حالا خيلي ديدني و قشنگ مي ديد! صبور شده بود!وقتایی كه خوشحال مي شد فوري اشك تو چشاش

حلقه مي زد و خدا رو شكر مي كرد!ولي وقتي سخت ترين چيزا پيش ميومد خم به ابرو نمي آورد و مي گفت:درست ميشه...!درستش مي كنيم!

از اين طرف پسره هي تلاش مي كرد بياد بيرون...بياد بيرون...بياد بيرون...نمي شد! همه ي راه ها بسته بود!

اعصابش داغون شد! داد زد: مي خوام بيام بيرووووووووووون!صداش منعكس و تكرار مي شد:بيرووون...بيرون...بيرووون....

عشقو ديد كه از دور داره مياد.گفت:مي خوام برم بيرون!

عشق جواب داد:چرا؟مگه اينجا بهت بد مي گذره؟ گفت:نه!تو كاري به اين كارا نداشته باش!مي خوام برم بيرون!

عشق گفت:نميشه.سربازاي من جلوي در خروجي وايستادن و منم نمي تونم بگم ولش كنن.

پسره دادا زد:ولي اينجا منو اذيت مي كنه! يه دفعه حالت چهره ي عشق عوض شد: اگه اينطوره که حتما باید بری.ولي بايد يادتو اينجا بذاري و بري.همه ي خاطراتتو كه اينجا داشتي.پسره گفت:

با كمال ميل! هر چند که حیفش میومد ! می خواست اونا رو هم شیش تا روش بذاره و قاطی بقیه قپیاش که آماده کرده بود واسه اونی که دنبالش می گشت تعریف کنه! ولی خب ازشون گذشت!و اينجوري بود كه راه باز شد و پسره اومد از قلب دختره بیرون.

الانم حتی اگه خیلی باهوش نباشین ,خیلی تیز بین و یا اصلا خیلی دقیق نباشین , می تونین دختره رو ببینین که رو سکوی جلوی خونه ش نشسته.نه می تونه با قلبش کنار بیاد نه با خودش نه با هیچ کس دیگه!ولی اون شما رو نمی بینه!

نگاهش به جاده س! پسره رو نگاه می کنه که داره دور میشه!هر ثانیه , دور تر...

آخه اگه یادتون باشه پسره یه چیزایی رو تو قلب دختره جا گذاشته بود!

الان دیگه هیچ کی نمی دونه پسره چی شد و به کجا رسید...عشقشو پیدا کرده یا هنوز داره تو جاده با خودش میره و به رویاهاش فکر می کنه و می خنده...اصلا از کجا معلوم تو دل کسای دیگه ای نیفتاده! الان فقط دختره رو می تونین ببینین که نقطه ی شروع و پایانش یکیه...معلوم معلومه از کجا اومده و نمی خواد جایی بره!

این نه یه کپی رایت از وبلاگای زرد بود و نه از اون داستانای من در آوردی مسخره که خیلیا بهش می خندن!

باره ای از هذیانای خودم بود!و در واقع ...خب داستان دل بستن این ساحره خانومی که الان جلوتون حی و حاظره به یه سایه...

گفتم یه موضوع بازی بذارم که غیر منتظره باشه!یعنی از اونایی نباشه که پست قبلیه گذاشتم!

نمی پیچونمتون!هر کی حال می کنه بیاد همین موضوعو تو کامنتا برام بذاره...جون شما تو وب می ذارما!

راستی!نظرا کمه ! دیگه سفارش نمی کنم ها!

همین جا از انار خانوم-شوکولات خانوم-گلنسا خانوم و سماور و زردالو ممنونم که اومدن و شرمنده کردن!

چاکر بقیه ی بر و بچ گلم هستیم!

یه مدتی نمیایم!تا حدود یه هفته دیگه پیدامون نیست!نظرا کم باشه در این وامونده رو کاگل می گیریم!(این امروز از دنده ی چپ پا شده هی بهونه می گیره!چپ و راست میاد و میره

گیر میده!شما ببخشین خلاصه!)نخیرم!هیچم اینطور نیست.فقط..احساس می کنم ..آرزو هام همه مردن...نمی دونین...نمی دونین چه حسیه آدم دلش هیچی نخواد...فکر نکنم هیچ کس تو دنیا حس و حال منو داشته باشه...بدجور داغونم.حالم گرفته رفقای نیک.....

خیلی....

چند روز پیش همه ی دفتر خاطراتمو پاره پاره کردم..می دونین...اونجا هر چی که بود...آرزو بود...عشق...امید...چیزایی که الان برام یه افسانه شدن....

نمی تونین درک کنین چون شما...چون شما هرچی ناله کنین و رنج بکشین و غصه بخورین واسه آرزو هاتونه...نمی دونین چه سخته آدم اونقدر مفلوک باشه که دیگه هیچ آرزویی نداشته باشه...

فقط می خوام خدا بهم صبر بده...نمی خوام کار غیرعاقلانه ای بکنم...برام دعا کنین...نمی خوام ...نمی خوام بلایی سر خودم بیارم...زندگیم کابوس شده....

حتی..حتی اون آرزومو که بالا گذاشتم مال گذشته هاست...الان دیگه حسی بهش ندارم...میخوام

بی پرده حرف بزنم....وجودم پر از نفرت و نکبت شده....هیچی نمی خوام...هیچی....دادم بزنم کسی نمی تونه بفهمه چی میگم.............

برام دعا کنین......

می دونم یه مشکلاتی دارم...از درون...از قلبم...می دونم...

می دونم تقصیر کیاست ...می دونم تقصیر چی هاست....هیچ آدمی بی دلیل ....بی دلیل....مثل الان من نمیشه....

ولی نمی دونم مشکلم چیه...افسردگی؟یا شایدم دیوونگی؟

می خوام از شر این همه هذیان خلاص شم...از دست این فکرای مسموم...از دست خودم....

خسته شدم....

شاید...شاید این مشکلات فقط یه کلید داشته باشه:مرگ...

نمی دونم.....

کمک می خوام..........جدا میگم.........

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت22:25توسط ساحره | |